IMG_20180520_222718_514.jpg

در مسیر خود هزاران پیچ و خم دارم رفیق درد ه.. [درباره]
ارشیاااااااااااا فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط ارشیاااااااااااا قادر به مشاهده مشخصات او هستند
ارشیاااااااااااا
ارشیاااااااااااا
داستان کوتاه


یه جوایزی بود برای قرعه کشی حسابهای قرض الحسنه، بیست و پنج میلیون تومن نقد.

اسامی که می اومد می فرستادیم شعب که به مشتری اطلاع بدن که بیاد یه جشنی بگیریم و تو جشن حواله ها رو بدیم، تحویل جایزه ها یکی از بامزه ترین کارهای من بود، همه جور آدم می اومد با اخلاق های مختلف.

هر کی یه ژستی می گرفت، یکی خودش رو میزد به بی تفاوتی، یکی خوشحال بود، یکی مضطرب...

یه روز تو دفتر نشسته بودم، یه همکارمم بود که داشت برای همین جوایز کمک میکرد، دیدم یه پیرمرد حدودا ۷۰ تا ۷۵ ساله با یه تیپ خیلی شیک اومد تو، با صدای بلند سلام داد، محکم با من دست داد، بعد دستشو برد با همکارم که خانم بود دست بده، همکارم بنده خدا مردد بود ولی دستش رو جلو آورد و مصاحفه کرد، پیرمرد لهجه اش کاملا ترکی استانبولی بود، اون هم طرفهای شمال شرق ترکیه، قهقهه می زد و می خندید، دیدم از اون آدم هایی است که حیفه زود بره.

گفتم:
حاجی بشین یه چایی بیارم، گفت من حاجی نیستم، ولی قراره با این پول برم حج.
با خودم گفتم شاید از این هاست که یه عمر آرزوی رفتن به مکه رو داره،
گفتم: خدا قبول کنه ایشالا، عجب سعادتی، من نرفتم ولی میگن خیلی سفر خوبیه، تو این سن خیلی سعادت بزرگیه که آدم بره مکه و...

هی داشتم همینجوری میگفتم، گفت: بشین ول کن این حرفا رو، من سفرهای خیلی بهتر رفتم، ندید بدید نیستم، این فرق داره.
نشستم کمی از این ور و اون ور گفت. گفت:
من اصلا تو برنامه ام نبود برم مکه، اعتقاد ندارم حقیقتش.
من کل دنیا رو گشتم، از تیپش هم معلوم بود،
گفت: روسیه رفتی؟
موبایلش رو از جیبش درآورد و عکسهای سن پطرزبورگ رونشون داد، تایلند رفتی؟ عکس هاش رو نشون داد، اوکراین رفتی؟ چند تا عکس از کیف نشون داد.
ایتالیا، اسپانیا، بلغارستان، گرجستان، رومانی، آلمان...

خیلی شیک و بامزه حرف میزد، قهقهه می زد شیشه ها لرزه میکرد، خیلی "خوش داماخ" بود.

میگفت: فک نکن جایی رو ندیدم، ببین اینجا فلان جاست، اینجا بهمان جاست، وسط کار هم دو سه بار خانمش رو نشون داد.

گفت: این هم خانممه،
این پول برای اونه که با هم بریم مکه، داستان داره برای خودش.

گفتم: چه داستانی؟

گفت: من میلیارد پول دارم، اینجا خونه دارم، باغ دارم، ملک املاک دارم، ترکیه هم همینطور، الان هم سالهاست دیگه رفتم ترکیه زندگی می کنم با خانمم. سالی یکی دو بار فصل باغ باغات میام ایران.

میگفت: سه روز پیش تو خونه نشسته بودیم،
خانمم گفت: من از تو خیلی راضی ام خیلی مرد خوبی هستی، بهترین زندگی، بهترین خونه، کل دنیا رو گردوندی منو فقط "یه آرزو دارم اونم مکه".
منو یه مکه هم بفرست یا ببر
بذار خوبی هات تکمیل شه، یه مکه هم برم دیگه آرزویی ندارم.
میگفت؛ گفتم نمی برم، من اعتقادی به مکه رفتن ندارم، هر جایی بردمت با پول خودم بردم، تو هم به "خدات" بگو یه پولی بده بریم "مکه"!

میگفت: پیش خانمم رو به آسمان کردم گفتم؛
"خدایا،" مگه نمی گی دنیا مال توست، آسمان و زمین و همه چی برای توست، من که در مقابل تو هیچم با پول خودم با ثروت خودم اینو این همه گردوندم، تو هم اگه واقعا راست میگی یه پولی بده من اینو ببرم مکه.

"برای تو که چیزی نیست کل دنیا برای توست."

میگفت: کلی اینجوری گفتم و گفتم، تهش هم به خانمم گفتم اگه خدات داد، می برمت مکه، نداد هم که هیچ من پولی برای مکه ندارم...

میگفت: فرداش برادر زاده ام زنگ زد، گفت؛" از بانک میگن برنده بیست و پنج
میلیون تومن شده ای"...

قسم میخورد میگفت:
من اصلا نمی دونم کی این حساب باز کردم، راست هم میگفت با ۵۰ تومن موجودی برای سالها پیش بود حسابش...

میگفت: "خدا زد پس کله ام گفت برای من فیگور نگیر بابا"

فقط می خندید، می گفت باور کن این پول برای من پولی نیست، ولی مزه اش
فرق داره، "باهاش می برمش مکه"...

میگفت: فقط از این پشیمونم که کم خواستم (قهقهه)،

"آدم از خدا به اون بزرگی باید چیزی بخواد در شان خدا"

میگفت: باور کن بخوای میده...
من نه نماز می خونم نه روزه میگیرم... ولی میگم:
" ازش بخواهی میده"...

"موقع رفتن هم آدرس داد، گفت بیا برو من از مهمان خوشم میاد"...

دکتر مرتضی عباد
... ادامه


اشتراک گذارنده S_mq و 4 نفر دیگر
ارشیاااااااااااا
ارشیاااااااااااا
داستان کوتاه

"توبه نصوح"

نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.
او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند.

وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد.

وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد.

ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند.

و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت.
او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت.

هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست?
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد.

روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند.

رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند.

همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیزفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست.
مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم.

با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.

بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند.

نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد.

روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.
نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست.
وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص به دستور خدا گفت:
بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد.

به همین دلیل به "توبه واقعی و راستین، (توبه نصوح) " گویند.
... ادامه


اشتراک گذارنده yalda95 و 6 نفر دیگر
ارشیاااااااااااا
ارشیاااااااااااا
اینم یه آهنگ کاملا سنتی به درخواست ریش سفیدان مجلس که سال پیش در مراسم شب عروسی یکی از اقوام خوندم به تقلید از یکی از خواننگان بزرگ لر امیدوارم که ببخشند ..کیفیت پایینش بخاطر صدابر داری باگوشی همراهه
[لینک ضمیمه]


اشتراک گذارنده Z3322 و 8 نفر دیگر
ارشیاااااااااااا
ارشیاااااااااااا
نوازنده کمانچه خودم هستم ضرب تنبک پسرعموم آقا مهرداد
[لینک ضمیمه]


اشتراک گذارنده yalda95 و 9 نفر دیگر