download.jpg i_love_Rouzegar.com_12.jpg 236x295_1524414529683968.jpg images (13).jpg
soha (آفلاين)

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : soha77
نام کامل : soha
امتیاز کاربری : 4078
جنسیت : زن
3 ساله | 16 / 1 / 1394
محل زندگی:تهران

بارکد اختصاصی

soha
soha
هی روزگــار . . .


از خطـ خطــے هایـم ساده نـگــــــــذر . . . !


بــه یـاد داشتــــــہ باش . . .


این دلــنـوشــــــت ــــــہ ها را یک دل، نــوشـــــتــــ ــه. . . !
download.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Makeh1372 و 8 نفر دیگر
soha
soha
پدر بزرگ مرد
از بس که سیگار می کشید
مادر بزرگ ساعت زنجیر دار او را که همیشه به جلیقه اش سنجاق بود را به من
بخشید
بعدها که ساعت خراب شد
ساعت ساز عکس کسی را به من داد
که در صفحه پشتی ساعت مخفی شده بود
دختری که هیچ شبیه جوانی مادر بزرگ نبود!!!
پــــــیرمرد…چقدر سیگار می کشید…
i_love_Rouzegar.com_12.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده AmirKazemi و 7 نفر دیگر
soha
soha
نازنین ترین چیز من،

از ماده و روح!

چه قدر جای تو، این جا، در کنار من، توی نگاه من، خالی است... گو این که لحظه یی بی تو نیستم. خودت بهتر می دانی: من، برای آن که از خودم خبری بگیرم، باید از تو شروع کنم! -نفسی نمی کشم مگر این که با یاد تو باشد؛ قلبم نمی تپد مگر این که یادش باشد زندگی دوباره را از کجا شروع کرده است؛ مگر این که یادش باشد برای چه می تپد.

آه که اگر فقط این دوری اجباری از تو نبود، اگر فقط تو را در کنار خود داشتم، می توانستم بگویم که آرام ترین، شادترین و امیدوارترین روزهای عمرم را می گذرانم. ....

دیشب ناگهان یاد نقشه یی افتادم که برای خانه مان کشیدیم و تو فورا آن را بردی که بایگانی کنی. _ چه قدر تو بامزه ای. باری غرق رویای آن خانه شدم. تا به حدی که وقتی به خودم آمدم، انگاری سال ها در آن خانه، بر فراز تپه یی بر دامنه ی کوههای پوشیده از جنگل زندگی کرده ام!

کتیبه یی بر سر در آن خانه آویخته بودیم که بر آن نوشته بود:

«ای بیگانه که خلوت ما را می شکنی! همچنان که در خانه ی ما به روی تو باز است، تو نیز بزرگواری کن و ما را از شنیدن عقاید خویش معاف دار. ما از دوزخ بیگانگی ها گریخته ایم، تا از برخورد با هر آنچه خوشایندمان نیست در امان باشیم. اگر به خانه ی ما فرود می آیی ، خلوت ما را مقدس شمار!» ....

عشق من! تا هنگامی که هنوز کلماتی دارم تا عشق خود را به تو ابراز کنم، زنده ام. _ به این زندگی دل بسته ام و آن را روز به روز پُربارتر می خواهم
... ادامه
236x295_1524414529683968.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده zhilvan918 و 9 نفر دیگر
soha
soha
تــو تمـامـا” برای منی

من قصه تو را تا ابد اینگونه آغاز میکنم :

یکی بود

هنوزم هست

خدایا همیشه باشد …
images (13).jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده zhilvan918 و 13 نفر دیگر
soha
soha
دنیایت را با دنیایم عوض میکنی؟؟ فقط چند ساعت….!

میخواهم بدانم آنکه دنیای من است،در دنیایش چه سهمی

دارم…!!!
images.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده zhilvan918 و 12 نفر دیگر
soha
soha
ﮔﺎﻫـــــﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟـــــﻢ ﻫﻮﺱ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻣﯿﮑﻨﺪ …

ﺍﺯ ﻫﻤـــــﺎﻥ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎﯾﯽ ﮎ ﺣــــــﺮﻑ ﺗﻮ ﭘﺸــﺖ ﺑﻨﺪ ﺁﻥ ﺑﺎﺷﺪ که ﻣﯿﮕﻮﯾــــﯽ :
...

ﻣﮕﻪ ﺩﺳﺘـــــﻢ ﺑﻬــــﺖ ﻧﺮﺳـــــﻪ . . .
download.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده afsaneh68 و 14 نفر دیگر
soha
soha
آغوشت را تـــــــنگ تر کن...



حســـــــــادت میکنم به هــــــــــوایی که میان من وتوست



آغوشت را تنگتر کن....



بـــی مرز میــــــــخواهمت ....

.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;.;
... ادامه
images (7).jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده afsaneh68 و 13 نفر دیگر
soha
soha
گاهی امنیت همه اش خلاصه می شود به یک اغوش امن

به یک بوسه از ته دل..

به یک دوستت دارم ناب ..

به یک دلم برایت تنگ شده ..

به یک چشمایت چرا نم دارد..

به یک من اینجایم ،دلم انجاست که توهستی .

امنیت ساده تر از ان چیزی ست که خیالش را می کنی

یک لبخند است برای اوی زندگی ات

یک دستانم را محکم بگیر،ماهم راداریم
... ادامه
photo_۲۰۱۷-۱۲-۲۶_۱۴-۵۵-۰۸.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 18 نفر دیگر
soha
soha
من تو را دوست دارم !
حرفِ ساده ای ست
هم گفتنش آسان است
هم شنیدنش
اما فهمش
ساده ترین دشوار دنیاست ..
پای دوست داشتن که میان می آید
حواست باشد !
تا یادآور شوی هر روز
که "اویِ" زندگی ات را عاشقانه
می خواهی
و بفهمانی که آغوشت
تنها برایِ او امن و آرامش است
حواست باشد به وقتِ بغض ِ گاه و بی‌گاهش
دستانش را بگیری
در چشم‌های مهربانش نگاه کنی
و آرام بگویی
من تو را با تمام
خستگی هایت، بهانه گیری هایت
با تمام ِ کلافگی هایت
می خواهم
می فهمم ...
... ادامه
1510476370248458_thumb.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 19 نفر دیگر
soha
soha
یکی از همین جمعه ها

خودم را بر می دارم می برم

میانِ پیاده روهایِ همیشه مرده ی این شهر

که هیچ لبخندِ آشنایی نمی یابی در آن

یا بهتر بگویم .. لبخندی نمی یابی ..

در مرکزی ترین نقطه اش بنشینم

پایم را در یک کفش می کنم

که یا همین حالا

آشناترین لبخندِ دنیا را تحویلِ من می دهی

یا من همه ی روزهایِ باقی مانده را

همینجا می نشینم

خط و نشان نمی کشم اما

باور کن .. من دیگر نگاهِ غریبه ها را

تاب و توانم

نیست ...
... ادامه
546541.png

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 22 نفر دیگر