پ مثـــــل پـــــلاک . .

گروه عمومی · 1400 کاربر · 36687 پست
در گمنامی هم با هم مشترکیم ای شهید... تو پلاکت را گم کرده ای و من هویتم را ....!!

بیشترین برچسب های استفاده شده

آخرین اعضا

ملحق شده اند
1395/05/26 - 22:44
ملحق شده اند
1394/10/11 - 01:47
ملحق شده اند
1394/09/14 - 21:32
ملحق شده اند
1394/08/7 - 00:41
ملحق شده اند
1394/07/7 - 10:33
ملحق شده اند
1394/06/7 - 18:46
ملحق شده اند
1394/05/26 - 09:26
ملحق شده اند
1394/04/31 - 02:56
ملحق شده اند
1394/04/16 - 14:46
ملحق شده اند
1394/04/13 - 19:13

ارسال به پ مثـــــل پـــــلاک . .

محسن
محسن
انــســان ها
به ميزان "حقارتشان" "توهين" ميكنند.

به ميزان "فرهنگشان" "عشق ميورزند".

و به ميزان "كمبودهايشان" "آزارت ميدهند".

هرچه "حقيرتر" باشند، بيشتر "توهين ميكنند" تا حقارتشان را جبران كنند.

هر چه "فرهنگشان غني تر باشد"، بيشتر به ديگران "عشق ميدهند".

وهرچه "هويّتشان عميق تر باشد"، "محترمانه تر رفتار ميكنند".

به اندازه "دركشان" ميفهمند،
و به اندازه "شعورشان" به "باورها و حرف هايشان عمل ميكنند...
... ادامه


اشتراک گذارنده sarmad-
محسن
محسن


ابوریاض یکی از افسرای عراقی میگه:
توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست. فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد.خیلی ناراحت شدم. رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم. اونا رو چک کردم ، دیدم درسته. رفتم جسدش رو ببینم. کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست
افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت: این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده. هر چی گفتم باور نکردند.کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد.
من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم.به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم تا توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم. اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه رو به خودم ندهم و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم. چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشید ، دلم را آتش زد. خونین و پر از زخم ، اما آرام و با شکوه آرمیده بود. او را در کربلا دفن کردم، فاتحه ای برایش خواندم و رفتم
... سال ها از آن قضیه گذشت.بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است . اسیر شده بود و بعد از مدتی با اسرا آزاد شد. به محض بازگشتش ، ازش پرسیدم: چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟
وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد
پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی ایرانی و خوش سیما اسیر کرد. با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم. حتی حاضر شد بهم پول هم بده. وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم. بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای. اون بسیجی گفت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم، قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم، می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید...



شهید آرزو میکنه کنار اربابش حسین دفن بشه ، اونوقت جاده ی آرزوهای ما ختم میشه به پول ، ماشین ، خونه ، معشوقه زمینی ، گناه و ...
خدایا! ما رو ببخش که مثل شهدا بین آرزوهامون ، جایی برای تو باز نکردیم
... ادامه
IMG-20180808-WA0009.jpg


اشتراک گذارنده samar-hoda
ریحانه
ریحانه


وقتی فرمانده را "مُکَبّر" می‌بینیم،
بیشتر دل‌تنگ "مردان بی‌ادعا" می‌شویم..

◄ سردار حاج حسین خرازی


اشتراک گذارنده hosseinQ
محسن
محسن
بزرگترین عذاب

زمانی اراده خدا بر این امر واقع شد که بر قومی عذاب نازل کنه، بعد از مدتی مشاهده کردند که هیچ عذابی وارد نشد! و اوضاع آرامه… پیامبر قوم، از خدا پرسید: ماجرا چیست؟

خطاب آمد: « ای نبی من! عذابی بالاتر از اینکه لذت مناجاتم را از دل خلائق بیرون ببرم، در خزانه ی خود سراغ نداشتم و اکنون این جماعت را به همان عذاب و بلا مبتلا کرده ام.


اشتراک گذارنده samar-hoda و 2 نفر دیگر
ریحانه
ریحانه
چه زیبــــا ملائـــک شدند، زیستند
همان ها که هستند ولی نیستند

کســانی که در جمع ما بوده اند
ولی حیف نفهمیده ایم کیستند!
e8a211f5d927f93216d35aac39a47822-425 (1)


اشتراک گذارنده mohsenx و 3 نفر دیگر
محسن
محسن
جاهِدوا فى سَبيلِ اللّه‏ِ بَأَيديكُم فَإِن لَم تَقدِروا فَجاهِدوا بِأَلسِنَتِكُم فَإِن لَم تَقدِروا فَجاهِدوا بِقُلوبِكُم؛

در راه خدا با دستهاى خود جهاد كنيد، اگر نتوانستيد با زبانهاى خود و اگر باز هم نتوانستيد با قلب خود جهاد كنيد.


اشتراک گذارنده ma66 و 2 نفر دیگر
محسن
محسن
من آموخته ام :
ساده ترین راه برای شاد بودن،
دست کشیدن از گلایه است...

من آموخته ام :
تشویق یک آموزگار خوب،
می تواند زندگی شاگردانش را دگرگون کند...

من آموخته ام :
افراد خوش بین نسبت به افراد بدبین٬
عمر طولانی تری دارند...

من آموخته ام :
نفرت مانند اسید،
ظرفی که در آن قرار دارد را از بین می برد...

من آموخته ام :
بدن برای شفا دادن خود توانایی عجیبی دارد،
فقط باید با کلمات مثبت با آن صحبت کرد...

من آموخته ام :
اگر می خواهم خوشحال باشم،
باید سعی کنم دل دیگران را شاد کنم...

من آموخته ام :
اگر دو جمله ی «خسته ام» و «احساس خوبی ندارم» را از زندگی حذف کنم، بسیاری از بیماری ها و خستگی ها برطرف می شوند...

من آموخته ام :
وقتی مثبت فکر می کنم ،
شادتر هستم و افکار مهرورزانه در سر می پرورانم...

و سرانجام اینکه من آموخته ام :
«با خدا همه چیز ممکن است...»
... ادامه


اشتراک گذارنده ma66 sarmad-
محسن
محسن
*باشهدا*

یکی از بچه های باصفای گردان ما هر روز بعد از نماز صبح زیارت عاشورا میخواند
نیت اش هم این بود که خدا دعایش رو مستجاب کنه وشهید بشه
میگفت: نذر کردم چهل روز زیارت عاشورا بخونم تا شهید بشم اگه توی چهله ی اول شهید نشدم دوباره می خونم اونقدر چهله میگیرم تا شهید بشم
روزچهلم کار فیصله پیدا کرد دعایش مستجاب شد وشهید شد
و کار به دور دوم هم نرسید


سرزمین مقدس، ص۱۲۰


اشتراک گذارنده ma66 و 2 نفر دیگر
محسن
محسن
‍ ‍ حاج قاسم سلیمانی روی چه کسانی حساب کرد و ترامپ را بمباران صوتی نمود؟

حاج قاسم خطاب به ترامپ و هم‌پیمانان او گفت، من و سپاه قدس به تنهایی برای مقابله با شما آماده‌ایم...

در پی مواضع شجاعانه و غرورآفرین سردار دل‌ها که مصداق واقعی "اشداء علی الکفار و رحماء بینهم است"، برخی افراد بی‌هویت که نام و عنوان ایرانی را یدک می‌کشند و دغدغه‌شان در مدینه‌ی فاضله‌شان یعنی در غرب خلاصه می‌شود، در فضای مجازی فریاد برآوردند که روی ما حساب نکن!!!
نمی‌دانم بابت این عکس‌العمل جمعی ترسو و بزدل و واداده، بگریم یا بخندم؟ واقعا فکر کرده‌اند که سردار روی آن‌ها حسابی باز کرده؟
آن‌ها حتی کف روی آب هم نیستند که برای لحظاتی جلوه‌ای داشته باشند.
روی کسی که در مواقع خطر یا به دامن غرب پناهنده می‌شود و یا سوراخ موش را به هزاران سکه و دلار می‌خرد، می‌شود حساب کرد؟
سرباز این عرصه از طیف "نکبت زادگان" نیست، از طیف مال اندوزان و عافیت طلبان هم نیست، سردار دلاورمان خطاب به ترامپ، گفت: من برای شما کافی‌ام؛ من و سپاه قدس.
و حالا در پاسخ هشتکی که برخی راه انداخته و از سردار اعلام برائت می‌کنند، تنها می‌توانم چند جمله بنویسم:
من در سپاه قدس، وطن فروش نمی‌بینم...
من در سپاه قدس، برانداز نمی‌بینم...
من در سپاه قدس، بزدل و ترسو نمی‌بینم...
من در سپاه قدس، کدخداپرست نمی‌بینم...
من در سپاه قدس، ولایت‌ستیز نمیبینم...
من در سپاه قدس، مرعوب و بی‌هویت نمیبینم...
پس بی‌جهت هشتک نزنید که "روی ما حساب نکن"
حاج قاسم اگر روی شما حساب می‌کرد، قدم از قدم برنمی‌داشت...
حاج قاسم روی مردان غیوری حساب باز کرده که مانند خودش شیفته‌ی شهادتند...
حاج قاسم روی دلاورانی حساب باز کرده که قید دنیا و مافیها را زده‌اند...
حاج قاسم هیچگاه تنها نبوده و نیست او به تنهایی صد لشکر است که در رکاب سید علی گوش به فرمان ایستاده است...
... ادامه


اشتراک گذارنده a7l7i7 و 2 نفر دیگر
محسن
محسن
باشهدا


حاج حسین نشسته بود داخل قایق که چند تا از نیروها پریدند توی قایق وگفتند:
«ببخشیدبرادر اگر میشه ما رو ببر آن طرف آب.»
رسیدند به وسط آب که یکی از آنها گفت:
«فکرمیکنید الان توی این گرما فرمانده لشکر چه کار میکنه؟»
بعداز چند لحظه که جوابی نشنید دوباره گفت:
«من که مطمئم با یک زیرپوش نشسته توی دفترش زیر کولر.»
یکی ازنیروها گفت:
«بهتره حرف خودمان را بزنیم.»
ولی او ول کن نبود وگفت:
«آخه همه سختی ها مال ماست،اون ها که کاری نمی کنند.»
یکی دیگه ازنیروها با عصبانیت گفت:
«اگر ادامه بدهی می اندازیمت تو آب،مگه نه برادر؟»
حاج حسین خرازی با لبخند فقط نگاهشان میکرد بدون اینکه آنها بدانند کسی که در اختیارشان هست خود فرمانده است

*شهدا اینگونه بودند*


شهیدحاج حسین خرازی
... ادامه


اشتراک گذارنده ma66