IMG_20170901_144331.jpg IMG_20170901_143848.jpg IMG_20170823_082341.jpg ۲۰۱۷۰۷۱۳_۰۰۰۰۲۳.png
sedna (آفلاين)

sedna فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : sedna7091
نام کامل : sedna
امتیاز کاربری : 2664
جنسیت : زن
1 ساله | 1 / 1 / 1396
وضعيت تاهل : مجرد
محل زندگی:زنجان
محل تولد : زنجان

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

sedna
sedna
#


[لینک ضمیمه]

گاه باید خندید به هرچه که نخندیده ای و از دست داده ای

لبخند بزن و قاب کن بر دیوار دلت

یادت باشد میخ هایش را محکم بکوبی

این دیوار با آن دیوار فرق می کند!!!!!
... ادامه


sedna
sedna
#

سلااام دوستان خوبم

امروز یه نامه داشتم از طرف خدا، اولش خیلی خوشحال شدم یه لحظه فکر کردم حتما پول یا اجابت یکی از دعاهام رو حواله کرده.

ولی وقتی نامه رو باز کردم یه کاغذی دیدم با خط زیبایی نوشته بود:

بنده من! هر بار که در زدی، من در رو به روت باز کردم اما تو رفته بودی. وقتی در می زنی، زود نا امید نشو، صبر کن حتما میام و در رو به روت باز می کنم، مگه من خدای تو نیستم؟ مگه من قاضی الحاجات نیستم؟

بنده من بادته اون روز فلان حاجت رو داشتی، اومدی در خونه من، اما تا در رو باز کردم دیدم رفتی خونه یکی دیگه رو در میزنی. اگه فقط چند دقیقه صبر کرده بودی حاجتت رو بهت داده بودم ولی...

مگه من نگفته بودم دوست ندارم در هیچ خونه ای رو بزنی به جز خونه من؟

یادته یه روزی فلان چیز رو میخواستی، به همه عالم و آدم رو زدی و نا امیدت کردن، تازه یادت افتاد خدایی داری، داشتی میومدی خونه من، که توی راه حاجتت رو پیدا کردی و دوباره منو یادت رفت؟

اون روز من بودم که حاجتت رو جلوی راه گذاشتم، تو برداشتی و رفتی بدون اینکه فکر کنی کار من بوده.


خدایااا.. حالا بااین همه شرمندگی چه کنم
... ادامه


اشتراک گذارنده Hana1364
sedna
sedna
#






چشم من و امر ولی..جان من و سید علی


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 2 نفر دیگر
sedna
sedna
#

خدایااا....مراببخش

به خاطر تمام لحظه هایی که تو بامن بودی ومن فکر میکردم تنها هستم

به خاطر تمام ثانیه هایی که منتظرم می ماندی و من نمی امدم.مرا ببخش

به خاطر تمام روزهایی که تو برای من بهترین ها را خواستی ومن برای رسیدن به بدترین ها ناامیدت کردم

به خاطر تمام درهایی که کوبیدم و هیچ کدام در خانه تو نبود..مرا ببخش

به خاطر تمام لحظه هایی که ماهی قلب من خلاف جریان مسیر تو حرکت می کرد

مرا ببخش که هستم... ولی نه در کنار تو

مرا ببخش که انقدر خطاکارم و بنده نا خلف

مرا ببخش که جز تو کسی را ندارم

مرا ببخش....
... ادامه


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 3 نفر دیگر
sedna
sedna
#


دیشب با خدا دعوام شد...


با هم قهر کردیم...


فکر کردم دیگر منو دوست نداره...


رفتم یه گوشه نشستم....


چند قطره اشک ریختم..


و خوابم برد ...



صبح که بیدار شدم...


مامانم گفت...


نمیدونی از دیشب تا صبح


چه " بارونی " میومد ...

... ادامه


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 5 نفر دیگر
sedna
sedna
اشتراک گذارنده AmirKazemi fmz-mi
sedna
sedna
#


صبح است... یاس را باید کاشت
توی گلدان ظریفی که پر از عطر خداست و سپس گلدان را روی یک میز گذاشت
پرده ها را باید پس زد و به خورشید فضا داد که آرام بتابد بر آن ...
آن زمان خواهی دید با شمیم گل یاس، تو چه احساس قشنگی داری و درخشان شدن برگ گیاه، چه تماشا دارد!
در دلت بوته ای از یاس بکار ... یاسی از عاطفه، امید، محبت، ادراک و بدان بی تردید زندگی با تو سر مهر و وفا خواهد داشت ...


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 3 نفر دیگر
sedna
sedna
#






خداي من !
نامت را كه مي‌‌‌برم جهان پر مي‌‌‌شود از حس زيباي با تو بودن
نام تو آرامش لحظه‌‌‌هاي من است
تويي كه صبح مرا پر كرده‌اي از احساس‌‌‌هاي پر طراوت
و مرا سمت راهي قرار داده‌اي كه پر است از ياد تو
روزم را با نام تو آغاز مي‌‌‌كنم
و مي‌‌‌دانم امروز بركت را مهمان لحظه‌‌هايم خواهي كرد
پس به نام تو...
... ادامه


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 3 نفر دیگر
sedna
sedna
#


صدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.

چو گوهر روی دفتر ریخت.

معلم روی دفتر عشق را می ریخت.

و یک "بابا" ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس...

و خواند آن روز، "خدا بابا"

تمام بچه ها گفتند، "خدا بابا"

پور عباسصدای ناز می آید.

صدای کودک پرواز می آید.

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.

معلم در کلاس درس حاضر شد.

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.

همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.

معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.

معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.

بزن یک صفحه از این زندگانی را.

ورق ها یک به یک رو شد.

معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛

عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛

ندارد فرق این بابا و آن بابا؛

بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی "با" می شود با "با"

اگر نصفش کنی "با" می شود با "با"

تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،

یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛

سوال از درس بابا داشت.

نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.

فقط نا داشت...

به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.

سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.

صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.

صدای شیر ها از بیشه می آید.

معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.

معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.

معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است.

دو تا بابا، یکی بابا؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟

تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟

تو می گویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.

به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.
... ادامه


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 2 نفر دیگر
sedna
sedna
#
..ساعت بہ وقت بندگے"۰۱:۵۳

همہ رفتند، گدا باز گدا مانده هنوز
شب عید است و خدا عیدے ما مانده هنوز
دهہ آخر ماه اول راه سحر است
بعد از این زود نخوابیم، دعا مانده هنوز

به راه بياييم،
تا از راه بيايد‏...
اللهم عجل الولیک الفرج

乙ɨცム.ℳσɦムℳℳムのłł
... ادامه


اشتراک گذارنده sahar6868 و 8 نفر دیگر