♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕ فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط ♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕ قادر به مشاهده مشخصات او هستند
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
زندگی را خیلی ساده گرفته بودیم .
از همان بچگی فکر میکردیم آسان است ، قرار است فقط خوش بگذرد ، بزرگ شدن و لذت های دوران بزرگسالی و کلا این چیزهای دیگر ...
اما این چیزی نبود که فکرش را می کردیم .
زندگی را می دیدیم سرابی بیش نبود .
اما ، اما هیچکس نگفت قرار است بزرگ شدن این شکلی باشد ...
اینقد سخت ، گاهی اینقدر تلخ ....
سخت می گذرد این آرزوی اشتباه دوران کودکی و سخت می گذرد این روزها که اسمش را جوانی می گویند .
ما که درون این دام و تله افتادیم ، اما آهای نسل بعد از ما تابزرگ شدن دامی بیش نیست . تا می توانید بزرگ نشوید ....


اشتراک گذارنده saeid1250 و 7 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
عادت نداشت توی اینستاگرامش مطلبی پست کند یا عکس ِشخصی یا هرچیزِ دیگری...
حتی پروفایلش هم عکسی نداشت
و به یک اسم و فامیل اکتفا کرده بود...
یک جوری که انگار نه انگار دنبالش میکنی، برایِ همین اصلا عادتِ چک کردنِ صفحه اش را نداشتم...
چنـد روزِ پیش یک اعلانی آمد بالای صفحه یِ گوشی ام که"بیا فلانی اولین پستش را در اینستاگرام گذاشته و..."
تویِ این چندماهی که از رفتنش گذشته بود
یک بار هم تویِ صفحه اش نرفته بودم
دست هایم یخ کرد و احساس کردم فشارِ خونم بالا و پایین شد....
سریع رفتم تویِ صفحه اش و گزینه بلاک را زدم و تمام
خوبیِ اینترنتِ ضعیف همین است که هنوز عکسش باز نشده کار تمام شد....
راستش
از بچگی ترسـو بودم
از موقعیت هایی که پذیرفتنش برایم دشوار بود میترسیدم و تا حدِ امکان فرار میکردم....
ترسیدم عکسش بازشود و دو نفری باشد، یا شعرِ عاشقانه ای حتی، که قطعا مخاطبش منِ فراموش شده نیستم...
یا اصلا عکسِ خودش باشد پشتِ میزِ کارش با همان اخمِ جذابِ دلبـرَش....
ترسیدم عنانِ اختیار از کف داده و برایش کامنت بگذارم"چشم و ابرویِ خشن از بس که می آید به تـو، گاهی آدم عاشقِ نامهربانی میشود...."
ادمِ هنوز عاشق مگر عقل تویِ کله اش است؟
خلاصه که
یک اعلانِ کوچک از یک برنامه یِ بی ملاحظه
کلِ زحماتم را برای فراموش کردنش بربادِ فنـا داد...
همان لحظه
اینستاگرام را برایِ همیشه حذف کردم تا هر روز نمیرم و زنده نشوم....
راستی نامهربانِ رفته
این خاطره هارا بلدی چطور حذف کنی؟
... ادامه


اشتراک گذارنده hadi-ka و 7 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕

دکتر شریعتی :

« راهنمایی که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ، آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !...

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم . »

«پناه»
میبرم «به خدا»،

از عـیبی که،
«امروز» در خود می بینم،
و
«دیروز»
«دیگران را» به خاطر،
«هـمان عیـب» ملامت کرده ام.

محتاط باشیم، در «سرزنش» و «قضاوت کردن دیگران».

وقتی
نه از «دیروز او» خبر داریم و نه از "فردای خودمان"
... ادامه


اشتراک گذارنده hadi-ka و 5 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
گاهی وقت‌ها خسته می‌شوم، تا حدی که دیگر توان گلایه از روزگار و مشکلات را هم ندارم..
گاهی هم بخاطر فشار زیاد مشکلات، که در زندگی برایم پیش می‌آید، ناراحتی‌هایم را با خدا در میان می‌گذارم، بعضی از مواقع تا مرز کفر هم میرسد..
او مرا به صبر دعوت میکند..
از صبر هم گلایه می‌کنم..
او مرا به صبر دعوت میکند..
و من همچنان گلایه می‌کنم..
او بازهم مرا به صبر دعوت میکند!!..
حضورش را کنارم احساس میکنم..
سکوت می‌کنم..
آرامشی خاص، وجودم را فرا میگیرد.‌.
دیگر گلایه نمیکنم..
و او را هزاران بار بخاطر وجودش در زندگیم، شکر میکنم..
و خدایم کافیست در مقابل تمام مشکلات و نداشته هایم..
و خدایم کافیست.‌.‌‌.
... ادامه


اشتراک گذارنده hadi-ka و 8 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
یا بشین تنگ ِدلم
و زُل بزن توچشام؛
دستامو بگیر تو دستات و
آروم بیخِ گوشم بگو :
واسه این چشما میشه موند
میشه خوند،
میشه دیوونگی کرد،"
اونوقت منم خودمو جم و جور کنمو
وسرمو گم کنم تو قفسه ی سینتو بگم:
واسه این "امنیت"میشه زندگی کرد،
واسه این "تکیه گاه"میشه دیوونگی کرد،
واسه این "عشق"میشه مُرد،
بیا بشین تنگِ دلم؛
و زل بزن تو چشام و
دستاتو قفل کن تو دستام،
و بریم به جنگِ هرچی فاصله اس،
بریم واسه نبردِ هرشبی که بدون تو صب میشه و
صبحی که بدون تو بخیر میشه؛
بیا زندگیمونو برداریم و بریم یه جای دور
من تورو برمیدارم،
تو منو،،،
بیا بشین تنگِ دلم،
هوای دیوونگی زده به سرم...

... ادامه


اشتراک گذارنده tanha_m و 9 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
بهم نگو "استراحت كن، تا خوب شى"
باهام حرف بزن، تا خوب شم
من بيشتر از هر چيزى، به صدات نياز دارم تا آرومم كنى ..!
به بودنت كنارم، نياز دارم كه دستامو بگيرى ..
فشارشون بدى ..
حسِ آرامشِ دستاتو بهم بدى و بگى: " ببين دختر جون .. من خودم هستم كه آرومت كنم
نه ميخواد استراحت كنى، نه هم قُرص مُرص بخورى ..
خودم حالتو روبراه ميكنم ..
كسى هم اگه خواست حالتو خراب كنه، با خودم طرفه ..
چشم ازت برنميدارم كه مبادا حالت بد شه ..
اصلاً ميبرمت بيرون يه چرخى بزنيم تا اين شهر، حسابِ كار دستش بياد كه هيچ جوره، نميتونه حالتو خراب كنه ..
نميتونه تا وقتى من و تو كنارِ هميم، انرژىِ منفى بهمون بده ..
اصلاً ببين دختر جون، من فقط اومدم كه تو، توو زندگيت آرامش داشته باشى، من قربونِ آقايى برم ..! خب؟! "
... ادامه
IMG_20180508_131424.jpg


اشتراک گذارنده tanha_m و 12 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
چرا خصوصی میدین پاک میکنین!!!!!!!


اشتراک گذارنده tanha_m و 3 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
- لامذهب دلبرى كردن را از بر بود!
می دانست كجا بايد لبخندى بزند تا دين و دنيايم را برايش يک جا بدهم..
موهايش را طورى روىِ چشمانش می ريخت
كه هوش و حواس از سرم می برد..
عطرِ تنش هربار ، نسبتِ مستقيم با حال و هوايش داشت ..
يک روز ، گرمِ گرم ... يک روز ، سردِ سرد
ترس داشتم ، ترسِ از دست دادنَش را ...
حسود بودم ، به آدم هايى كه قبل از من
تمامِ اين اطوارهايش را ديده بودند!
می نشستم ساعت ها فكر می كردم ،
كه چند نفر را مثلِ من ، ديوانه ىِ خودش كرده
آنقدر فكر می كردم كه يادم می رفت دوستش داشته باشم...!
كه يادم می رفت شايد تمامِ اين حس و حال را يک بار فقط در زندگی ام تجربه كنم..
درست آن جا كه يادم رفت دستانِ ضعيفِ ظريف و زيباىِ زنانه اش را محكم بگيرم ،
آرام دستانم را رها كرد ..
آرام دستانم را
خودم را
دوست داشتنم را ...
رها كرد رفت !


... ادامه
IMG_20180508_001809.jpg


اشتراک گذارنده tanha_m و 11 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﺧﺘﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ
ﺷﺪﻩ
ﺑﺮﺍﻱ ﺷﻴﻄﻨﺖ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﻭﻗﻔﻪ،
ﺑﻴﺨﻴﺎﻟﻲ ﻫﺎﻱ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﻩ،
ﻧﺎﺯ ﻭ ﻛﺮﺷﻤﻪ ﻫﺎﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺁﻳﻨﻪ
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺑﻲ ﺩﻟﻴﻞ،
ﺑﺮﺍﻱ ﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﻣﻬﺎﺭ ﻧﺸﺪﻧﻲ،
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ،
ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻧﺎﺯﻙ ﻧﺎﺭﻧﺠﻲ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺑﻲ ﻫﻮﺍ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ !
ﭼﻪ ﻗﺪﻱ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻃﺎﻗﺘﻢ !
ﺿﺮﺑﺎﻫﻨﮓ ﻗﻠﺒﻢ ﭼﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻣﻨﻄﻘﻲ ﻣﻴﺰﻧﺪ !
ﭼﻪ ﺷﻴﺸﻪ ﺍﻱ ﺑﻮﺩﻡ ﺭﻭﺯﻱ،
ﺣﺎﻻ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺖ ﺷﺪﻥ ﻫﻢ ﺭﺿﺎ ﻧﻤﻴﺪﻫﻢ !
ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺷﺪﻥ ﻣﻲ ﺍﻧﺪﻳﺸﻢ،
ﺍﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻧﺶ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺳﺖ !
ﺟﺎﻱ ﺑﺴﺘﻨﻲ ﻳﺨﻲ ﻫﺎﻱ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﺍﻡ ﺭﺍ
ﻗﻬﻮﻩ ﻫﺎﻱ ﺗﻠﺦ ﻭ ﭘﺮ ﺳﻜﻮﺕ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ !
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻟﺤﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎﻳﻢ ﺍﻳﻨﻘﺪﺭ ﺟﺪﻱ ﺍﺳﺖ
ﻛﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﺒﺮﻡ ...
ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﺷﺎﺩﻱ ﻫﻢ ﻗﻬﻘﻬﻪ ﺳﺮ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻢ ! ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻱ ﺍﻛﺘﻔﺎ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ !
ﭼﻪ ﭘﻴﺸﻮﻧﺪ ﻋﺠﻴﺒﻲ ﺍﺳﺖ ﻛﻠﻤﻪ ﺧﺎﻧﻢ !!!
ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺍﺳﻤﺖ ﻣﻴﻨﺸﻴﻨﺪ
ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺳﺮ ﺧﻮﺷﻲ ﻭ ﺑﻲ ﺧﻴﺎﻟﻴﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ،
ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﺶ ﻭﺯﻧﻪ ﻭﻗﺎﺭ ﻭﻣﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍ
ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻣﻲ ﮔﺬﺍﺭﺩ !
ﻧﻪ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺑﺪ ﺑﺎﺷﺪ،ﻧﻪ ! ﻓﻘﻂ ﺧﺪﺍ ﻛﻨﺪ ﻭﺯﻧﺸﺎﻥ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﻧﺸﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮﻙ ﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺩﺭﻭﻧﻢ
ﺯﻳﺮ ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺁﻥ ﺑﻤﻴﺮﺩ ...
... ادامه


اشتراک گذارنده tanha_m و 11 نفر دیگر
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
♕↷☞ֆムみムℜ☜↶فریادسیاه♕
چی میشد الان اخرای مرداد بودیم ..
بعضی وقتا شدید به ساعت زمان نیاز پیدا میکنم . که سریع بزنم جلو همه اتفاقا رد شه ...


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 7 نفر دیگر