صادق (آنلاين)

صادق فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : sadeghi777
نام کامل : صادق
جنسیت : مرد
متولد 1 مهر
شغل : حسابدار
محل زندگی:تهران
محل تولد : اردبیل

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

صادق
صادق
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه
دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
من کــه جز بوسه ندارم هیــچ کاری با لبت
اینهمه لب میگزی در اضطرابی خب که چه
دوست داری که چه را ثابت کنی؟ راحت بگو
سینه چاک ِ تو هزار آدم حسابی خب که چه
باز شهرآورد ِ بین "نه" و "آری" گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشم آبی خب که چه
من نخورده مست و پاتیل توام دستم بگیر
باز چشمت را برایم می شرابی خب که چه
ای بلا ! تکلیف ِ من را زودتر روشن بکن
من بمیرم یا بمانم؟ بی جوابی خب که چه
آه ای شیطان فرشته! لعنتی ِ نازنین !
سایه ای در بستر بیدارخابی خب که چه
دست بردار از سرم ، یا عاشقـم شو یــا برو
بر خودت مینازی و در پیچ و تابی خب که چه
بر زمینت میزنم یک شب تو را خاهم شکست
روی دیوار اتاق و کنـــج قابی خب کـــه چه
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده behnosh59 Horamtanha
صادق
صادق
دامنت کوتاه اگر آمد پشیمانی چرا

خنده از روی ِ تظاهر، اخم ِ پنهانی چرا

چشمهایت معرکه، چاقوی ِ ابرویت بلا

دخل ِ من آورده ای دیگر رجزخانی چرا

لرزه ات کم بود تا در خود فرو ریزم شبی

اینهمه پس لرزه های ِ بعد ویرانی چرا

ماه ِ کُردی! کشته ات در بیستون جا مانده است

دیگر این رقص ِ سنندج تا مریوانی چرا

نه سوالی نه جوابی، خودسر و بی پرس و جو

می بری با خنده از من دل به آسانی چرا

باغت آبادان! به محصولات ِ میهن قانعم

این تکان ِ شاخه های ِ سیب ِ لبنانی چرا

من خمار ِ خمره ای از بوسه ام بانو شراب!

با لبان ِ چون تویی انگور ِ شاهانی چرا

دوست داری غرق در دریای ِ زیبایی شوم؟

بادبان ِ روسری بر موی ِ توفانی چرا

نه اذان، ناقوس میخاهم کلیسایت کجاست

تا تو هستی مریمم دین ِ مسلمانی چرا

گفته بودی سعدی ِ شعر ِ معاصر میشوم

بردی ام از یاد و شعرم را نمیخانی چرا
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده behnosh59 2017_ff
صادق
صادق
نه انصافن تو جای ِ من اگر بودی چه میکردی؟
سری بر بالشی تا صبح تر بودی چه میکردی؟

اگر که رفته بود آن میرزای ِ کوچک از جنگل
دو چشم ِ خیس ِ دریای ِ خزر بودی چه میکردی؟

به یاد ِ او ته ِ آوار می ماندی، نمی ماندی؟
اگر از لرزه اش زیر و زبر بودی چه میکردی؟

چه میشد سهمت از بازی ِ دنیا؟ پرپر ِ پاییز؟
غروب و خش خش و گنجشک پر بودی چه میکردی؟

امان از خاطرات ِ هر شب و یک صندلی خالی
دو فنجان قهوه اما یک نفر بودی چه میکردی؟

به دستت روزنامه دوره میکردی خبرها را
ولی از او که رفته بی خبر بودی چه میکردی؟

اتاقت سوت میزد کوپه ی ِ سرد ِ قطاری را
هم اینجا بودی و هم در سفر بودی چه میکردی؟

نه هرگز میرسیدی و نه دل میکندی از رفتن
به هر در میزدی و دربدر بودی چه میکردی؟

غریبه بود اگر با پلکهایت خاب مثل ِ من
رفیق ِ قرصهای ِ بی اثر بودی چه میکردی؟

نگو کاری نمیکردم، خودآزاری نمیکردم
اگر از سایه ات سرخورده تر بودی چه میکردی؟

غزل خاندی و گفتی سوخت جانم،
این که چیزی نیست
اگر یک عمر چون من شعله ور بودی چه میکردی؟
... ادامه


اشتراک گذارنده sh-Atish و 5 نفر دیگر
صادق
صادق
غافلگیرم کردی
درست مثل شعر در دلم نشستی
درست مثل عشق
و به من جانی تازه بخشیدی
درست مثل جوانی
تعجب می کنم
نکند تو آنی
نکند تو همانی

| دیدگاه

اشتراک گذارنده behnosh59 و 3 نفر دیگر
صادق
صادق
من خیس ِ باران باشم و در را برویم وا کنی
عطر ِ تمشک و پونه را با خنده ات معنا کنی

مانند ِ برگ و شبنمی، سرد از هوای ِ نم نمی
در خود بلرزم تا کمی در دستهایم "ها" کنی

بگذاری آن سو صندلی، محو ِ هوای ِ مخملی
با چوبهای ِ جنگلی شومینه ای برپا کنی

کتری و رقص ِ شعله ها، آویشن و هِل در هوا
یک سینی از عشق و صفا سهم ِ من ِ تنها کنی

فنجان پُر از چایی شود، از من پذیرایی شود
عصرم تماشایی شود وقتی سری بالا کنی

یک عمر زن باشی ولی، غرق ِ سخن باشی ولی
دلتنگ ِ من باشی ولی با خنده ای حاشا کنی

حالی به حالی جای ِ گل، رقص ِ شمالی جای ِ گل
بر روی ِ قالی جای ِ گل، نقش ِ نگار ایفا کنی

آیینه ای بگذاری و دل بر دلم بسپاری و
آن شانه را برداری و با تار ِ مو غوغا کنی

مو جنگلی ِ تا کمر! با روسری ِ مِه به سر
ای وای اگر چشمت خزر، لب را قزل آلا کنی

با مزه ی ِ توت ِ ملس، با شعر ِ حافظ همنفس
رقص ِ الا یا ایها الساقی ادر ودکا کنی

ای جویبار ِ زمزمه! ای مستی ِ بی واهمه!
اصلن که گفته اینهمه آیینه را زیبا کنی؟

جرم ِ من عاشق بودنم، شلاق ِ مویت بر تنم
بهتر که این حد خوردنم را زودتر اجرا کنی

چیدی گل ِ مهتاب را، تا پشت ِ پلک ِ خاب را
سهم ِ هزاران قاب را تصویری از رویا کنی

من صبح شعری خانده ام، شاید تو را گریانده ام
تا جای ِ خالی مانده ام یک شاخه گل پیدا کنی
... ادامه


اشتراک گذارنده behnosh59 aq-reza
صادق
صادق
زیرِ نم نم هایِ باران بیشتر میخاهمت
در میانِ رقصِ گندمزار تر میخاهمت
باز کن بند از تلاطم هایِ رودت بیشتر
آبشارِ گیسوانی تا کمر میخاهمت
جایِ این انگشتر و این گوشوار و نیم تاج
گُل به دست و گُل به گوش و گُل به سر میخاهمت
بوسه ات را چاپ کن بر صفحه یِ لبهایِ من
با چنین خطِ لبی صاحب اثر میخاهمت
نازدختِ اطلسِ جغرافیایِ دلبری!
از خلیجِ نقره تا سبزِ خزر میخاهمت
از شرابِ ماه در جامِ شبم مستی بریز
جرعه در جرعه ستاره تا سحر میخاهمت
از زبانم نه، بخان رازِ مرا از چشمِ من
از تب و تابِ درونم باخبر میخاهمت
پا به پایِ من بیا تا آخرِ دنیا عزیز!
خوش به حالِ من که عمری همسفر میخاهمت
عاشقانه کفر گفتم باز هم با یک غزل
چون که حتا از خدا هم بیشتر میخاهمت
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده behnosh59 aq-reza
صادق
صادق
برای « ز غوغای جهان فارغ» شدن کسی هست؟!

| دیدگاه

اشتراک گذارنده behnosh59 aq-reza
صادق
صادق
مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»
چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم»

مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»
چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»
مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟
چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم
مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.
شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.
از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»
پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»
مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست
تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،
با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش
زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی ؟ »

به نام خدای آن چوپان ...
گاهی دعای یک دل صاف، از صدنماز یک دل پرآشوب بهتراست..
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده aq-reza و 2 نفر دیگر
صادق
صادق
ﻣﯿﺪاﻧﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ در ﻣﺮﺩﺍﺏ
ﮔﻞ ﻣﯿﺪهد؟؟؟
تا ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ ؛
در ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻫﻢ

ﻣﯿﺸود " ﺧـــــﻮﺏ "ﺑﻮﺩ...
میشود " زیبـــــا "بود...
" ﺷـــــﺎﺩ " ﺑﻮﺩ...
و" ﺍﻣـــــﯿﺪ "ﺩاشت.

"ﻧﯿﻠﻮﻓﺮ ﻣﺮﺩﺍﺏ"
ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﺗﺮﯾﻦ ﮔﻞ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
زندگیتون نیلوفری و روزتون خوش
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده aq-reza و 2 نفر دیگر
صادق
صادق
یکشنبه تون پرازلبخند
امروز هرگز
دوباره تكرار نميشه
پس با یه حال خوب
ویک لبخند
ازهرثانيه اش لذت ببرید
آرزومندم
طلوع افتاب غروب
غمهایتان باشد
وزندگیتان سرشار
ازشادی و نشاط باشه

دیدگاه

اشتراک گذارنده aq-reza behnosh59