ن.jpg
محسن (آفلاين)

محسن فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : qasem1660
نام کامل : محسن
امتیاز کاربری : 2701
جنسیت : مرد
29 ساله | 9 / 4 / 1368
وضعيت تاهل : متأهل
محل زندگی:خراسان رضوی
محل تولد : خراسان رضوی

بارکد اختصاصی

محسن
محسن
دوستان شب همگی بخیر

دیدگاه

محسن
محسن
در جوهره خود کم و کم سوخت معلم
تا درس محبت به من اموخت معلم
درمکتب او تاک به افلاک رساندیم
نزدیک تر از هر کس و هر دوست معلم
عاشق شدن و ماندن در حس جوانی
با تیر قلم بر دلمان دوخت معلم
از نقش زدن با قلمی بر دل دیوار
نوری ز حقیقت به دل افروخت معلم
این شعر و قلم نیست سزاوار سپاسش
والاتر از این شعر زمان اوست معلم
تقدیم به تمام معلمین .عزیز روزتون مبارک.دوستون دارم قربون همتون.
جا داره یادی بکنم از اقای نوروزی عزیز معلم سال اول دبستانم که هنوز جای کتکاشو کف دستام حس میکنم.
... ادامه

| دیدگاه

محسن
محسن
هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی
از این زمانه دلم سیر میشود گاهییییییی

| دیدگاه

اشتراک گذارنده hanieh20
محسن
محسن
این متن رو بخونید بی نظیره

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.

پائولو کوئیلو

نتیجه اخلاقی: اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
... ادامه

| دیدگاه

محسن
محسن
معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید ، داد زد : سارا ....

دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم ؟

معلم که از عصبانیت ، شقیقه هایش میزد توی چشمان سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : چن بار بگم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هان؟؟؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه بی انظباتش باهش صحبت کنم .

دخترک جونه لرزونشو جمع کرد بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت :

خانوم ... مادرم مریضه اما ... بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن ... اونوقت میشه مامانمو بستری کنیم که از گلوش خون نیاد ... اونوقت میشه برا خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه ... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یک دفتر بخره که من دفترای داداشمو پاک نکنم که توش بنویسم ...اونوقت قول میدم مشقامو ... معلم صندلیش را سمت تخته چرخاند و گفت : بنشین سارا ....

کاسه اشک چشم معلم که روی گونه اش خالی شد ... روی تخته سیاه نوشت .... زود قضاوت نکنیم ....

تا کفش کسی رو نپوشیدید راه رفتنش رو مسخره نکنید .... در پناه مهربانترین
... ادامه

| دیدگاه

محسن
محسن
کدامین چشمه سمی شد که آب از آب می ترسد؟

که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد

گرفته دامن شب را، غباری آنچنان بر هم،

که پلک از چشم، چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد

| دیدگاه

محسن
محسن
معلمه پدرشاگردش رو احضار میکنه مدرسه ...


فرداش پدره میاد میگه چی شده؟مشکل چیه؟


معلمه میگه بچه ی شما خیلی خنگه..!


پدر:یعنی چی؟


معلم:الان بهتون میگم..نگاه کنید...


به شاگردش میگه برو ببین من تو حیاط مدرسه ام؟


پسره میره و میادمیگه نه خانم معلم توحیاط نبودید..


معلم میگه شایدتودفترمدیر ام برو اونجا رو ببین


پسره دوباره میره ومیاد میگه نه خانم اونجا هم نبودید...


معلم به پدرپسره میگه ببینید..ببینیدچقدر بچتون خنگه...


پدر میگه: خب شاید رفتی مرخصی ....!!!!
... ادامه

| دیدگاه

محسن
محسن
زن در حالی که در آینه نگاه می کنه به شوهرش می گه:

من جدیدا خیلی وحشتناک، چاق و زشت به نظر می رسم…

لطفا یه چیز خوب به من بگو. شوهر: بیناییت فوق العاده است عزیزم!

| دیدگاه

محسن
محسن
عجب هوای باحالی شده امروز
.
.
. جون میده برا موج سواری توی سواحل کالیفرنیای جنوبی!!!

البته ما که تا حالا اونجا نرفتیم!!!

موج سواری هم که بلد نیستیم!!!

کلا" دریا هم که تا حالا از نزدیک ندیدیم!!!

هیچی دیگه روز خوبی داشته باشید
.
.
. فقط خواستم بگم هوا خیلی خوبه
... ادامه

| دیدگاه

محسن
محسن
صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بیار نفحه‌ای از گیسوی معنبر دوست

به جان او که به شکرانه جان برافشانم

اگر به سوی من آری پیامی از بر دوست

و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار

برای دیده بیاور غباری از در دوست

من گدا و تمنای وصل او هیهات

مگر به خواب ببینم خیال منظر دوست

دل صنوبریم همچو بید لرزان است

ز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوست

اگر چه دوست به چیزی نمی‌خرد ما را

به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد

چو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده AVISA77 و 2 نفر دیگر