19088238158837072593.jpg 1385667_313718058812043_3019345209031615822_n.jpg 10372134_389237311239650_8685526162466080071_n.jpg 13811_1531897817050125_3901886741322044432_n.jpg
ツ آᓆای ᓄیم (آفلاين)

خودم مینویسم نه برای کسی...برای دلم آقای میم [درباره]
ツ آᓆای ᓄیم فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : nimatanha68
نام کامل : ツ آᓆای ᓄیم
امتیاز کاربری : 26869
جنسیت : مرد
وضعيت تاهل : متأهل
محل زندگی:خراسان رضوی - مشهد
محل تولد : خراسان رضوی

موسیقی پروفایل

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
‏زندگی منو خسته نکرد تغییر آدمهایی
که خیلی واسشون ارزش قائل بودم و
برام مهم بودن منو خسته کرد


اشتراک گذارنده Hana1364 bahramto
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
سالن همایش تقریبا پر شده بودو رها و سحر پشت در سالن بین جمعیت گیر کرده بودند... استاد پناهی از بین جمعیت مشتاقی که اکثرا مردم عادی بودند و فقط برا‌ی گرفتن امضا جمع شده بودن وارد سالن همایش شد. توی اون موقعیت رها فقط میتونست استاد رو ازدور ببینه. مردی مسن با موهای جوگندمی که ازپشت بسته بودشون و برخلاف سنو سالش ظاهر جوونی داشت.رها و سحر بیرون سالن منتظرموندنو صحبتای استاد پناهی رو درمورد هنر موسیقی و تاثیر اون بر شخصیت و ذهن انسان گوش میدادند. استاد در اخر قول برگزاری دوره ی حرفه ای کلاس موسیقی روداد که قرار بود از فردای اون روز مصاحبه عملی برای تشکیل کلاس ها برگزاربشه...
بعداز سخنرانی سحرو رها هرکدوم به خونه هاشون رفتن...
شاید رها به این تنهایی نیاز داشت ،اونروز بعد از مدتها موسیقی تمام فکرو خیالش شده بود به قسمتی از زندگیش که خیلی وقت بودفراموش شده بود...ناخوداگاه‌ چشمش به گیتار روی کاناپه افتاد ،خیلی وقتا سعی کرده بود گیتار رو دستش بگیره و چیزی بزنه ولی نتونسته بود ،وسط فکروخیالش گوشیه تلفنش زنگ خورد ،سهیل بود بعد ازچندبار زنگ زدن ،پیام دادنش شروع شد ،درست مثل هرشب ... انگار حضور استاد پناهی توی ایران به گوش سهیل هم رسیده بود ،اون‌شب بااینکه‌مثل همیشه پیام های سهیل بی پاسخ بود ،همه صحبتش درباره علاقه مشترکشون بود .موسیقی...شاید اصلی ترین دلیل شروع رابطشون همین موسیقی بود، توی دانشگاه معماری ، پسری که نوازنده پیانو باشه ،حتما برای دختری که عاشق موسیقیه جذاب و دلنشینه... اما حالا رها دختری بود که برای گرفتن ساز توی دستش هم دل و دماغ درست حسابی نداشت.... اون شب سهیل میون حرفاش‌جمله ای رو گفت که رها رو بفکر فرو برد...
اگر مادرت دوست داشت موسیقی رو کنار‌بزاری هیچوقت بهت یک ساز هدیه نمیداد...


اشتراک گذارنده Helmaamini و 8 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
توی کوچه حسابی شلوغ شده بودو سحر باماشین از اون جلوتر نمیتونست بره ،
ازدحام و شلوغی توجه رها رو بخودش جلب کرده بودو بدون اینکه چیزی بگه از ماشین پیاده شد و رفت به سمت اموزشگاه ، از ادمهای که اونجا بودن دلیل شلوغی رو پرسید و از
یکی از پسرها شنیده بود که استاد پناهی قرار همایش برگزار کنه... شنیدن اسم استاد پناهی انقدر برای رها جذاب بود که ناخوداگاه اونو به فکر فرو برد...
استاد پناهی یکی از اساتید بزرگ موسیقی مخصوصا توی پیانو بود و اکثر مواقع توی امریکا زندگی میکرد و گاهی اوقات برای کنسرت یا استراحت به ایران میومد،اونقدر موسیقی های استاد پناهی طرفدار داشت و ارامش بخش بود که به پروفسور سمیعی موسیقی معروف‌شده بود...

رها به این اسم مستعار خیلی علاقه داشت شاید موسیقی تنها جراحی دنیا بود که بدون تیغ و ابزار الات پزشکی میتونست به مغز رسوخ کنه و باعث عملکرد بهتر مغز بشه، شاید بهترین استعاره این باشه که موسیقی توده های بدخیم افکار منفی رو از ذهن پاک میکنه و باعث ارامش بشه . ارامش... ناخوداگاه به این فکر کرد ، چقدر از زمانی که ساز زده یا موسیقی گوش داده بود میگذره و این برای رها که از بچگی با موسیقی بزرگ شده بود جای تاسف داشت...
سحر که به سختی تونسته بود جای پارک پیدا کنه وخودشو به رها برسونه حسابی شاکی شده بود و داشت مثل همیشه غر میزد که رها بخودش اومد و دست سحر رو کشید و برد داخل اموزشگاه...
توی اموزشگاه انواع بنرها و تابلوهای خیر مقدم در کنار تاج های گل برای استقبال از استاد اماده بود، میشه گفت همه به اندازه رها ازاین اتفاق ذوق داشتند


اشتراک گذارنده fmz-mi و 10 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
اون بالا یک تخته سنگ بود که همیشه روی اون میشستن و شهر رو تماشا میکردند،رها اون منظره رو خیلی دوست داشت،از اون بالا همه شهر و همه ادمهاش‌رو میتونست ببینه، اونجا بین ادم ها نه دیواری بود نه غم و غصه ای ، همچی شبیه بهم بود...
معمولا چندساعتی رو اونجا میگذروندن و بیشتر ازاینکه حرفی بزنند ، به آسمون و شهر خیره میشدند،
به ساختمون ها و برجهایی که بزور میشد تعداد طبقاتشونو شمرد. شاید تنها جایی بود که رها خودش رو از همه مشکلات جدا میدونست و فکر میکرد با بقیه ادم ها فرق داره...
رها همیشه عاشق ارتفاع بود ،از‌بچگی‌ بزور و تنبیه کردن اونو از روی دیوارهای باغ وپشت بوم پایین‌می اوردند، همیشه باخودش فکر میکردبزرگتر که شد روی لبه برجهای بلند راه بره،حتی شاید یکی از فانتزی هاش این بود که ‌این‌تجربه رو با چشم‌های بسته داشته باشه....ولی حیف که اون دختر‌شاد و سرزنده جاشو به یک دختر افسرده و غمگین‌داده بود...
...............................
نزدیکای ظهر که خورشید وسط اسمون بودو گرما حسابی کلافشون میکرد ، از کوه پایین میومدن و میرفتن رستوران کوچیکی که اون اطراف بود، رستورانی با ظاهر سنتی و دکور چوبی که دیزهای معروفی داشت، و چون اون فضا و غذاهای سنتیش رها رو یاد کودکیش مینداخت ،خوردنی دیزی پای ثابت کوهنوردیشون بود... اونجا توی رستوران‌طبق معمول سحر بودکه برخلاف رها نمیتونست جای بند بشه و شیطنتش گل کرده بود، سفارش یک پیاز کامل رو داد‌و هرطور شده میخواست با مشت پیاز رو باز کنه... هرچند ازاون پیاز چیزی جز چند پوست باقی نمونده بودو همه تیکه هاش به اطراف پرت شده بود، ولی مثل همیشه تونسته بود رها رو حسابی بخندونه وغذاشون دست نخورده باقی مونده بود...
توی راه برگشت نزدیکای خونه رها چیزی توجهشونو جلب کرد،درست جلوی اون دفتر موسیقی عده ای دخترو پسر با همون موها و لباس های عجیب و غریبشون کنار عده ای با کت و شلوار که ظاهر خیلی رسمی داشتند جمع شده بودن...


اشتراک گذارنده fmz-mi و 10 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
بازهم صبح زودو بیدار شدنو خیره شدن به سقف...
اما شاید تنها فرقی که صبح های جمعه با بقیه روزها داشت این بود که دیگه رها بهونه ای برای بیرون رفتن و دنبال کار گشتن نداشت ، بهونه ای نداشت تا وقتشو بگذرونه و کمتر به بی پناهیش فکر کنه. جمعه های که تمام ساعاتش به غمگینی غروبش بود ،فکروخیال حرفای دیشب سهیل از یک طرف و اینکه تاشب باید توی اون 4دیواری میموند و کاری نداشت انجام بده یک طرف...
حتی دیگه حوصله چک کردن گوشیشو نداشت. از تختش بلندشدو خودشو به حمام رسوند ،شیر اب رو باز کردو با لباس نشست زیر دوش اب، رها از بچگی تضاد و کارهای غیر معمول رو دوست داشت مثل همین دوش گرفتن با لباس یا وقتایی که اخرشب با ماشین برادرش تمرین رانندگی میکرد ،چراغ راهنمایی که سبز میشد می ایستادو و چراغ که قرمز میشد حرکت میکرد یا از بچگی خیلی دوست داشت توی ترن هوایی برعکس بشینه ،البته هیچوقت موفق نشده بودو اپراتور دستگاه همیشه بزور اونوسرجاش میشوند...
شاید بنظر خیلی ها این رفتارها مسخره و بچگونه بود ولی برای رها که مجبور نبود پای بند به قوانین وانجام کارهای معمول باشه اونو کلی هیجان زده میکرد...
بعدازاینکه از حمام بیرون اومدو مشغول عوض کردن لباسو خشک کردن موهاش بود گوشی تلفنش زنگ خورد ، سحر بودو اصرار داشت که سریع اماده بشو باهم برن بیرونو یک دوری بزنن ،همیشه توی بدترین شرایط این سحربود که بازم بی هوا اونو از وسط غصه هاش بیرون میکشید
رها هم بدون هیچ حرف اضافه ای مجبور بود برای فرار کردن از غر زدنهای سحر هم که شده سریع اماده بشه . مثل همیشه رژ لب کمرنگشو روی لباش کشید ، توی اینه به خودش خیره شده بود که بی هوا یاد گذشته افتاد..
اونوقتایی که حوصله ارایش کردن رو داشت و همیشه قبل از بیرون رفتن ، با مادرش سراین موضوع دعوا و بحث داشت، مادرش همیشه مخالف زیاد ارایش کردن رها بود و رها هم برای شیطنت هم که شده همیشه لباشو حسابی سرخ میکردو چندتار موشو از شال بیرون میداد...
توی راه سحر که حسابی از سربه هوایی و دیرکردنای رها شاکی شده بود تامیتونست غرزدو دعواکرد...


اشتراک گذارنده fmz-mi و 16 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
سحر همیشه میدونست چطور حالو روحیه رها رو عوض کنه همیشه هرکاری که میتونست انجام میداد تا رها رو بخندونه واکثر مواقع هم توی اینکار موفق بود ،تا اخرای شب ،فیلم تماشا میکردندو شام میخوردن وخاطرات گذشته رو مرور میکردند تاوقتی که سحر مجبور میشد با کلی غر زدن و دعواهای مادرش نزدیکای 12شب برگرده به خونه...
همیشه توی اون تایم زنگ زدنای سهیل شروع میشد. انگار میدونست کی قرار رها تنها بشه یا اینکه اون تایم بیخوابیو فکروخیال امانشو میبرید . با اینکه هیچوقت جواب تلفنو پیامهاشو نمیگرفت ولی جز عادتای شبانه ش شده بود... سهیل هم همکلاسی رها بودو از ترم 2و3 بود که رابطشون بهتر شده بودو هرروز بعد کلاس باهم به کافی شاپ یا سینما میرفتن همچیز توی رابط شون عالی پیش میرفت و مثل همه ی دختر وپسراهای عاشق مدام برای ایندشون برنامه ریزی میکردند . تصمیم داشتند بعد از تموم شدن دانشگاه با خانواده هاشون صحبت کنند. اون شب هم بعد از جشن فارغ التحصیلی رها بهمراه سهیل توی راه برگشت متوجه شد که مادرش فوت کرده ، اونشب اونقدر حال رها بد بود که برای اولین بار سهیل نتونست هیچکاری براش انجام بده و رها بدون خداحافظی از ماشین پیاده شده بود تاصبح توی خیابونها راه رفته بود و دیگه هیچوقت با سهیل ارتباطی نداشت ،شاید بخاطر اینکه دیگه نمیتونست ذهنشو سمت چنین رابطه ای ببره یا شاید سهیل رو مقصر میدونست .چون موقع شنیدن اون خبر کنارش بودو یک جورایی دیواریی کوتاه تر از اون پیدا نکرده بود تاتمام عصبانیتو بی کس شدنش رو سر اون خالی کنه.
..........................................................
هرشب همون پیام های تکراری... سلام عزیزم شبت بخیر امشب دلم خیلی برات تنگ شده بود ، رها جان جوابمو نمیدی؟ امشب بازهم نتونستم بدون فکر کردن به تو بخوابم ، رها امروز که از شرکت برمیگشتم از جلوی همون کافه همیشگی رد شدم ، دخترو پسرای که اونجا بودن منو یاد تو مینداختن ، چقدر دلم میخواست منو تو جای اونا بودیم ... رها بارون دیشب رو دیدی؟ یادته اخر شبها تارسیدن به خوابگاهت زیر بارون قدم میزدیم؟....
ولی هیچوقت این پیام ها جوابی نداشت ، همیشه با خوندن اون پیام ها ناخوداگاه چشمای رها پر اشک میشد ، چقدر سهیل پسر خوبی بود 2سال منتظر عشقی بود که آینده ای نداشت ،2سال کسی رو خطاب قرار میداد که حتی مطمن نبود پیامهاشو میبینه...
اون پیام ها رها رو یاد گذشته مینداخت ، اخ که چقدر خوشبخت بود ، چقدر همچی خوب بودو تنها دغدغه اش رسیدن به عشقی بود که فکر میکرد همه دنیاشه... اون پیام ها اونقدر ادامه داشت که هردو خوابشون میبرد...


اشتراک گذارنده zzz-leeminho و 14 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
توی محلشون یک کلاس موسیقی بود، که هربار از جلوی اون رد میشد دخترها و پسرهایی با قیافه های عجیب و بظاهر روشن فکر ازداخل ساختمون بیرون میومدن ، همیشه این صحنه ها اون رو یاد گیتارش مینداخت که خیلی وقت بود کنار گذاشت بودش و سحر همیشه اصرار داشت برای سرگرمی و راحت شدن از شر تماس های برادرش به بهونه پول دادن ، بره و تدریس موسیقی کنه و اینجوری به اصطلاح روی پای خودش بایسته...
رها از بچگی به موسیقی علاقه داشت و حسابی توی این زمینه استاد بود ولی نه فقط بخاطر یاداوری خاطرات گذشته سمت ساز نمیرفت بلکه هیچوقت اینطور به موسیقی نگاه نکرده بود. برای اون موسیقی حکم زندگی رو داشت، بااون بزرگ شده بود ، با موسیقی شب زنده داری کرده بود، عاشق شده بود و اینکه برای کسب درامد بخواد سمت موسیقی بره اصلا با عقایدش جور نبود،
همینطور که از کنار کلاس موسیقی عبور میکرد تارسیدن بخونه روی لبه جدول قدم میزد.قدم زدن روی جدول پیاده رو شاید جز اخرین تفریحات اون به حساب میومد. حس خوبی داشت و ازاینکه برای چند ثانیه ذهنو بدنشو به چالش میکشید مثل بچه ها سر ذوق میومد.
اون شب هم مثل اکثر شب ها سحر با کلی خوردنی و تنقلات نزدیکای ساعت ۸ توی خونه رها بود.سحر ، هم دانشگاهیه اون بودو بعد از دانشگاه و موندن رها بیشتر به هم نزدیک شده بودنو یه جورایی دوست صمیمی هم بودن، سحر جزء شاگرد اولای کلاس بودو ظاهرش هم از شخصیتای درسخون معمول داستانا تفاوت چندانی نداشت؛ عینک گنده با فرم مشکی ،یکم تپل با موهای فرفری که قشنگترش میکرد و صورتی کامل مهربون....


اشتراک گذارنده Makeh1372 و 15 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
... آᓆای ᓄیم

....
هرروز صبح طبق عادت چند سال گذشته راس ساعت 7 از خواب بیدارمیشود بااینکه هیچوقت منتظر تماس یا پیامی نبود ولی ناخواسته وقتی چشماشو باز میکرد .دستش میرفت سمت موبایلش،با بیحوصلگی یکی دوساعت روی تختش غلت میزدو جکهای مسخره کانال های تلگرامشو بالاو پایین میکرد وبعدم با بدبختی از جاش بلند میشد.
چندوقتی بود که عادت داشت برای رفع سردرد صبحگاهی یک تیکه نون ازتوی سفره پیدا کنه و بزور چایی هم که شده قورت بده... توی اتاقش یک تخت ،یک چراغ مطالعه و یک میز و دفترچه خاطرات بود .همین... کاملا بی روح کاملا خالی ، یک گیتار هم همیشه گوشه کاناپه توی حال خاک میخورد
یعنی اخرین باری که دست گرفته بود جشن فارغ التحصیلی دانشگاه بود همون روزی که بعد از یک دورهمی شلوغ با بچه های سال اخری توراه برگشت بهش خبر دادن که مادرش توی یک تصادف کشته شده ، ازاون به بعد دیگه به شهرشون برنگشته بود 2سالی میشود که پدرو برادرشو ندید بود حتی برای مراسم خاکسپاری هم نرفته بودو اینکه قرار بود عکس مادرشو روی یک سنگ سرد ببینه تمام تنشو سست میکرد ، ترجیح میداد اخرین تصویرذهنیش از مادرش همون بوسه وقت بدرقه کردنش برای دانشگاه باشه...
گیتار یادگار تولد 18سالگیش بود که مادرش براش خریده بودو ازاون اتفاق به بعد دیگ سمتش نرفته بود ، نزدیکای ظهر که میشود مانتوی مشکی همیشگیشو میپوشید ،شال ابی همیشگیشو سرش میکرد و با بیحوصلگی یک خط از رژ روی لباش میکشید و بزور سعی میکرد با کشیدن لبهاش روی هم بچهره سردو بی جونش رنگ بده. اینکه تا بعدازظهر به بهونه گشتن کار توی خیابون ها بال پایین بره براش عادت شده بود ،میدونست هیچوقت اون تایم کسی توی محل کارش نیست و همه اداره ها تعطیل هستن اما هرروز تنها چیزی که باعث میشد از خونه بیرون بزنه همین بود
تانزدیکای غروب نصف شهرو دور میزد و وقتی از پادرد نای راه رفتن نداشت خودش رو داخل یک تاکسی مینداختو برمیگشت خونه...


اشتراک گذارنده fmz-mi و 14 نفر دیگر
ツ  آᓆای ᓄیم
ツ آᓆای ᓄیم
...آᓆای ᓄیم
یک شب که بیخوابی به سرم زده بودو از پنجره اتاق خیابونو ادمارو نگاه میکردم،
ناخوداگاه یاد این جمله معروف افتادم که میگن ربات ها جای ادمهارو میگیرن...
به نظرم هیچوقت اینطور نمیشه ، این ربات ها نیستند که جای انسان هارو میگیرن ،این انسان ها هستند که ربات میشن...
مثلا فکرشو بکن،شکستگی ها با یک تعویض عضو رفع بشه یا مثلا برای خوردن غذا ، فقط کافی باشه دریچه ی فلزی معده رو باز کنیو شارژش کنی یا مثلا امروز از طریق یک چیپ ، فقط صداها و موسیقی که دوست داری رو بشنوی ...یا قسمت فان ماجرا میشه گفت که ، مثلا از طریق کابل یاشیلنگ فرایند هضم و دفع رو انجام دادو منبع کلیه رو با یک خالی تعویض کرد... وای که چقدر مشکلات ادما بااین راه حل برطرف میشه... توی همین فکرها بودم که یک چیز شاید مهم به ذهنم رسید...
یعنی میشه عشق رو از قلب گرفت؟ یا کسی رو عاشق یک نفر دیگه کرد؟ یا توی قسمت تنظیمات قلب ،نام شخص مورد نظر رو ادیت کردو یک نفر دیگر رو جایگزین کرد؟!ولی نه... توی این یک مورد نیاز نیست ربات باشیم ،شاید خیلی ازماها همین الان هم با یک کلیک وتغییر مشخصات ادمای اطرافمون رو عوض میکنیم .ادمارو فراموش میکنیمو همه خاطراتو اتفاقای بینمون رو دیلت میکنیم ... ولی همیشه توی قسمت Recycle Bin ذهنمون هم شده این خاطرات میمونند ،یک سری خاطرات از ادمایی که زمانی مهمترین افراد زندگیمون بودند و ما سعی کردیم حذفشون کنیم


اشتراک گذارنده fmz-mi و 13 نفر دیگر