images-5.jpg images (4).jpg images-3.jpg IMG_20180131_112548.jpg
مهتاب 29 (آفلاين)

مهتاب 29 فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط مهتاب 29 قادر به مشاهده مشخصات او هستند
مهتاب 29
مهتاب 29
متنی زیبا از فروید پدر روان شناسی دنیا...
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ...
یا مدام براى نبودنت...
براى خط زدنت تلاش مى کنند؟...

نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!...
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم...

اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید...

فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید...

براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید...

براى اثبات خوب بودن نباید جنگید...

این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد...

از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند...
فاصله می گیرم...

از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند...
فاصله می گیرم...

از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند...
فاصله می گیرم...

با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید...

باید نادیده شان گرفت ...
و گذشت ...
و بخشیدشان...
نه براى این که مستحق بخشش اند...
براى این که من مستحق آرامشم....


منم به همین نتیجه رسیدم. راست میگفت فروید
... ادامه
images-5.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده azi-30 و 3 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
اعتماد به نفس این نیست که وارد جایی بشوی و فکر کنی که از همه بهتر هستی... اعتماد به نفس یعنی وارد جایی بشی و اصلا نیازی نداشته باشی که خودتو با کسی مقایسه کنی.

دیدگاه

اشتراک گذارنده azi-30 و 2 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
images (4).jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 2 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
کوچه ها را بلد شدم...
خیابان ها را بلد شدم...
مغازه ها را !
ماشین ها را !
رنگ های چراغ قرمز را !
جدول ضرب را حتی !
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم
ولی...
هنوز گاهی میان ادم ها گم میشوم !!!
ادم ها را بلد نیستم...
images-3.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 3 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
مزرعه را
موریانه خورد،
ولــــے
ما برای
گنجشک ها مترسک ساختیم . . .

لعنت به حماقت....!!!!
IMG_20180131_112548.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 5 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.

دوستان ملانصرالدین گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملانصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.

گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟

ملانصرالدین گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.

دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.

ملانصرالدین قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید.

روز موعود فرا رسید و دوستان ملانصرالدین یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود. گفتند : ملا، انگار نهاری در کار نیست.

ملانصرالدین گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده، دو سه ساعت دیگه هم گذشت، باز ناهار حاضر نبود.

ملانصرالدین گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشبزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملانصرالدین یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.

گفتند: ملانصرالدین این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند.

ملانصرالدین گفت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
... ادامه
images (1).jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 7 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر به خوشگذرانی پرداختند، اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او تو ضیح دهند.
آن ها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم، مدت زمانی طولانی صرف شد تا تاکسی پیدا کنیم و از او کمک بگیریم. به همین دلیل دوشنبه دیروقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آن ها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هریک ورقه امتحانی داد و از ایشان خواست که شروع کنند.

آنها به اولین مسئله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سؤالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند.

سؤال این بود: کدام لاستیک پنجر شده بود؟



صداقت تنها امتحانی است که در آن نمی توان تقلب کرد.
... ادامه
images-1.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 7 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
سر بر شانه خدا بگذار
تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
که نه از دوزخ بترسی
و نه از بهشت به رقص درآیی
قصه عشق،
انسان بودن ماست …
اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست،
سرت را بالا بگیر و لبخند بزن
فهمیدن احســاس
کار هر کسی نیست!!!‌

احمد شاملو
... ادامه
eli323.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 6 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
صداقت
برایتان دوستان زیادی پیدا نمیکند،
ولی دوستان درستی پیدا میکند.
IMG_20171122_105203.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 3 نفر دیگر
مهتاب 29
مهتاب 29
ﯾﻪ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺨﻮﺩم ﺑﺪﻫﮑﺎﺭﻢ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ کردم...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑردم ﻫﻤﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺩم صاف و صادقند...
برای اینکه لذت بخشیدن را به طمع تلخ انتقام ترجیح میدادم...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻌﺘﻘﺪ بودﻢ همیشه باید مهربون بود نه سنگدل ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﻮﻡ ﺍﻭﻥ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ به قیمت شعورم ﺧﻄﺎﯼ ﻃﺮﻓمم ﺭﻭ ﻣﯽ ﺩﯾﺪﻢ ﻭ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪم ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﻧﻤﯽ ﺁﻭﺭﺩﻢ...
برای جریحه دار شدن احساساتم ...
برای اینکه بدجوری از خودم گذشتم تا دیگران را داشته باشم ...
برای تموم حرف هایی که باید میزدم و نزدم...
برای تمام کارهایی که علیرغم میل باطنی ، فقط به صرف شاد کردن دل دیگران انجام دادم ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﻮﻡ " ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺁﺧﺮﻡ ﺑﻮﺩ "ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩمﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﻭ ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﺮﺩﻢ...
آﺭﻩ ﯾﻪ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺨﻮﺩم بدﻫﮑﺎﺭﻢ !...
.
.
.
ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ " ﻣﻦ "
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده dehatii و 11 نفر دیگر