نتایج : دیالوگ

bahram(⊙_⊙)
bahram(⊙_⊙)


-اگه اون تونسته فراموش کنه، منم میتونم
+استاد: میبینی؟ هنوزم دوسش داری
-رویا: از کجا معلوم؟
+استاد: از اونجاییکه هنوزم میخوای کارایی رو بکنی که اون کرده ...
s700.gif

|
IMG_20170724_163901.jpg


اشتراک گذارنده reza531
bahram(⊙_⊙)
bahram(⊙_⊙)
هدیه : میترسی؟
پیمان : آره میترسم ... از تو میترسم !
از آدمی که هیچی براش مهم نیست میترسم ...
s700.gif
...

... | ...
430409498_241263.jpg


bahram(⊙_⊙)
bahram(⊙_⊙)
دیزی : تو که میدونی نمیتونیم باهم باشیم، چرا نمیری؟
گتسبی : میترسم
دیزی: از چی میترسی؟
گتسبی: از جداییت! جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون. هشت طبقه است . شاید زمین بخورم و نمیرم اما هنوز به زمین نرسیده از ترس مردن میمیرم
s700.gif

گتسبی بزرگ


...
IMG_20170714_215111.jpg


فاطمهツ
فاطمهツ
داریوش ارجمند(رئیس): باباتو می شناختم، قدیما با آفتـابه عـرق میخورد،
حالا "ضای"والضالین نمازشو قدِ اتوبان قم میکشه...

رئیس
مسعود کیمیایی


اشتراک گذارنده saeed-taher و 5 نفر دیگر
bahram(⊙_⊙)
bahram(⊙_⊙)
‏لازم نیست الکی بخندی ، چشمات باید بخندن که نمیخندن ..
s26.gif


index.jpg


اشتراک گذارنده gvj و 5 نفر دیگر
Man
Man
+می دونی چه حسی داشت؟
_چی؟
+لمس بدن شیر
_نه
+وقتی بهش دست زدم فهمیدم قدرتش در ماهیچه هاش نیست،در درونشه،یه وحدت درونی داره،وقتی تصمیم به شکار می گیره با همه ی وجودش بلند میشه،با همه ی وجودش حرکت می کنه،با همه ی وجودش بدست میاره
به قول اونوریا
"You relative self"
رویاتو بدست بیار...


"پل چوبی"


اشتراک گذارنده zzz-leeminho
فاطمهツ
فاطمهツ
+ریموند:اگه اون کارو انجام نمی‌دادم،
الان یه آدم دیگه می‌شدم...
-فرانک: از بین تمام دروغ‌هایی که آدم‌ها به خودشون می‌گن گمونم این از همه رایج‌تره!




اشتراک گذارنده nicefunboy01 و 9 نفر دیگر
♔شبنمی(:♔
♔شبنمی(:♔
طرف از یه نفر پناه برده به یه عده‌ای دیگه اونا هم بهش کردن. یاد اون فیلم افتادم، شما انسان‌ها این سیاره اید.
s23.gifs23.gifs38.gif



اشتراک گذارنده tania10 و 12 نفر دیگر
“°★∂¡Far★°”
“°★∂¡Far★°”
اشتراک گذارنده atamanbay و 17 نفر دیگر
فاطمهツ
فاطمهツ
خسته م... فکر ميکردم با يه شب خوابيدن حل ميشه، ولی مثل اینکه بيشتر از اين حرفاست...

درون لوییس دیویس
ئن



اشتراک گذارنده bahramto و 7 نفر دیگر
fatima امپراطوراحساس
fatima امپراطوراحساس


چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه می افتادیم، هرچی اون کاسبی کرده بود واسه فقیر فقرا سحری میخرید و پول افطاری شونو میداد...

photo_2017-05-30_15-35-27.jpg


اشتراک گذارنده tnt-13 و 15 نفر دیگر
فاطمهツ
فاطمهツ
درست وقتی که فکر میکنی
دیگه هیچی بدتر از این نمیشه،
سیگارت هم تموم میشه!






اشتراک گذارنده Kadbanoo34 و 6 نفر دیگر
فاطمه
فاطمه
حنا : وقتی كه من دنيا ميام مامانم می خواسته اسم من رو بزاره ليلا، بابام ميگه بزاريم حنا، به اصرار بابام اسمَم رو ميزارن حنا، چند سالِ بعدش وقتي مامانم و بابام از همديگه جدا ميشن بابام ميره با يک زنی زندگی ميكنه كه اسمش حنا بوده، مامانم تازه ميفهمه كه اصرارِ بابام برای چی بوده. اون تونست با خيانت بابام كنار بياد ولي با من و اسمم نه!
طفلک هر دفعه ميخواست من رو صدا كنه كلی اذيت مي شد ، آخرای عمرش ديگه به جای اسمم منو صدا ميكرد هوی...!



| خشم و هیاهو


اشتراک گذارنده nicefunboy01
فاطمهツ
فاطمهツ
دیزی : تو که میدونی نمیتونیم باهم باشیم، چرا نمیری؟ ....گتسبی : میترسم
دیزی: از چی میترسی؟
گتسبی: از جداییت!
جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون.
هشت طبقه است . شاید زمین بخورم و نمیرم اما هنوز به زمین نرسیده از ترس مردن میمیرم
گتسبی بزرگ




اشتراک گذارنده Kadbanoo34 و 5 نفر دیگر
bahram(⊙_⊙)
bahram(⊙_⊙)
دیزی : تو که میدونی نمیتونیم باهم باشیم، چرا نمیری؟
گتسبی : میترسم
دیزی: از چی میترسی؟
گتسبی: از جداییت!
جدا شدن ازت مثل پریدن از یه ساختمون.هشت طبقه است . شاید زمین بخورم و نمیرم اما هنوز به زمین نرسیده از ترس مردن میمیرم

گتسبی بزرگ

430514876_121779.jpg


اشتراک گذارنده nicefunboy01 و 4 نفر دیگر
bahram(⊙_⊙)
bahram(⊙_⊙)
s700.gif

...
چارلی: نگفتی اون ویتامین ها چه فایده ای دارن؟
ویلی: اونا استخوناتو درست می کنن. علم شیمیه دیگه
چارلی: آره اما تو قلب آدم که استخون نیست

2017-05-23-17-44-36-1928018183.jpg


اشتراک گذارنده nicefunboy01 و 4 نفر دیگر
فاطمهツ
فاطمهツ
دو سال پیش به هیچی اعتقاد نداشتی، حالا همه چی به خدا ربط داره. اون جور که قبلا بودی بیشتر ازت خوشم میومد.
_قبلا یه خوک بودم، خوب بود؟
_حداقل خودت بودی، اما حالا اصلا نمی دونم کی هستی.






اشتراک گذارنده nicefunboy01 bahramto
این نیز بگذرد
این نیز بگذرد


بیمار سرطانی : سرطان برای من تغییر خیلی بزرگی بود که تو زندگیم ایجاد شد...دیگه شرایط ادامه دادن رو از دست دادم...کنترل اوضاع از دستم خارج شده...انسان نقشه میکشه و خدا از اون بالا بهش میخنده...

والتر : یه مشت حرف مفت!!!

بیمار سرطانی : ببخشید؟

والتر : هیچوقت نذار کنترل اوضاع از دستت خارج بشه...اونجور که خودت حال میکنی زندگی کن.

بیمار سرطانی : اره...ولی به هر حال سرطان سرطانه!!

والتر : سرطان بره به جهنم!من بهترین روزای عمرمو با سرطان گذروندم!اولش انگار تاریخ مرگت رو اعلام کردن.مدام هم پشت گوشت تکرار میکنن.ولی از من میشنوی هر زندگی تاریخ خودشو داره و یه روزی تموم میشه...مدام هر چن ماه یه بار برای ازمایش میام اینجا و میدونم بالا خره یه روز تو یکی از این ازمایشها... حتی شاید همین امروز...بهم خبرای بدی بدن...ولی تا اون روز کی رئیسه؟؟؟ ! من اینجوری زندگی میکنم.

Breaking Bad
... ادامه


اشتراک گذارنده A_0097 و 3 نفر دیگر
И♡ŔΛ
И♡ŔΛ


گنجشکی که از مترسک بترسه،
میمیره!!!



اشتراک گذارنده Mrunner bahramto
دنیا
دنیا


جودی: من تمام عمرم رو روی این کار گذاشتم.
بانی: میدونیم و خیلی هم هیجان زده ایم؛ اما یکم ترسیدیم.
جودی: تنها چیزی که باید ازش بترسیم، خود ترسه.



اشتراک گذارنده Doyle و 4 نفر دیگر