falsafi-1.jpg god-1.jpg image_۲۰۱۸_۰۶_۲۷-۱۲_۵۵_۵۴_۹۵۷_axI.jpg sokhan-ba-khoda.jpg
حامد (آفلاين)

خدایاآنگونه زنده‌ام بدار که نشکند دلی از زن.. [درباره]
حامد فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط حامد قادر به مشاهده مشخصات او هستند
حامد
حامد
falsafi-1.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده ATEFEH-JOON و 2 نفر دیگر
حامد
حامد
god-1.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده hezbolah Makeh1372
حامد
حامد
image_۲۰۱۸_۰۶_۲۷-۱۲_۵۵_۵۴_۹۵۷_axI.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده hezbolah
حامد
حامد
الهی!
با صنع تو هر مورچه، رازی دارد
با شوق تو هر سوخته نازی دارد
ای خالق ذوالجلال، نومید مکن
آن را که به درگهت نیازی دارد
روزتون خووش ..

دیدگاه

اشتراک گذارنده muhammad25 fmz-mi
حامد
حامد
گاهی خدا درها رو می بنده و قفل می کنه

زیباست اگه فکر کنی شاید بیرون طوفانه و خدا می خواد

از تو محافظت کنه...

دیدگاه

اشتراک گذارنده muhammad25 fmz-mi
حامد
حامد
توی کشوری یه پادشاهی زندگی میکرد که خیلی مغرور، ولی عاقل بود یک روز برای پادشاه انگشتری به عنوان هدیه آوردند ولی روی نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود. شاه پرسید این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است؟ فردی که آن انگشتر را آوره بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید. شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد؟ همه وزیران را صدا زد وگفت: وزیران من، هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید. وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند، ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد. دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند. شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت

هر کسی چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم. گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت برایش جمله ای آورده ام همه خندیدند و گفتند تو و جمله. ای پیر مرد تو داری میمیری، تو را چه به جمله خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود، شاه گفت تو چه جمله ای آورده ای؟ پیر مرد گفت: جمله من اینست”هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست” شاه به فکر فرو رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد. پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست شاه خشمگین شد و گفت چه گفتی؟ تو سر من کلاه گذاشتی پیر مرد گفت نه پسرم به نفع تو هم شد، چون تو بهترین جمله جهان را یافتی پس از این حرف پیر مرد رفت شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میآمد میگفت: هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست تا جائی که همه در دربار این جمله را یاد گرفنه وآن را میگفتند: که هر اتفاقی که برای ما میافتد به نفع ماست تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد، شاه ناراحت شد و درد مند وزیرش به او گفت: هر اتفاقی که میافتد به نفع ماست شاه عصبانی شد و گفت انگشت من قطع شده تو میگوئی که به نفع ما شده به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد وتا او دستور نداده او را در نیاورند چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشه دو تا انگشت نداشت پس او را ول کردند تا برود شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند. وزیر آمد نزد شاه و گفت: با من چه کار داری؟ شاه به وزیر خندید و گفت: این جمله ای که گفتی هر اتفاقی میافتد به نفع ماست درست بود، من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است شاه این راگفت و او را مسخره کرد. وزیر گفت: اتفاقاً به نفع من هم شد شاه گفت: چطور؟ وزیر گفت: شما هر کجا که میرفتید من را هم با خود میبردید، ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا میخوردند. پس به نفع من هم بوده است. وزیر این را گفت و رفت.

دیدگاه

اشتراک گذارنده muhammad25 و 2 نفر دیگر
حامد
حامد
انسان دو نوع معلم دارد
آموزگار و روزگار
هرچه با شیرینی از اولی نیاموزی
دومی با تلخی به تو می آموزد
اولی به قیمت جانش
دومی به قیمت جانت

دیدگاه

اشتراک گذارنده muhammad25 و 2 نفر دیگر
حامد
حامد
sokhan-ba-khoda.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi tanha_m
حامد
حامد
خدایا......
قصه وکالت را زیاد شنیده‌ام، اما قصه وکیلی
چون تو را نه.....
تو که وکیل باشی همه حق‌ها گرفتنی است
پرونده‌ای که تو وکیلش باشی قصه اش
ستودنی است ...

از روزی که ایمان آوردم تو وکیل منی
و تنها پناهم
و تو در این عشق بازی, پرده از رازی بزرگ
برداشتی ،
رازی که اسمش را می‌دانستم اما رسمش را...
رازی بنام "توکل"
"توکل"قصه ای است که از روز ازل برایمان خواندی
وگفتی در هر تاریکی وپیچ وخم دنیا و حتی
در تمام لحظات روشنایی
دستانت در دست من است...
بنده من نگران نباش وبه من اعتماد کن....
"توکل"
و فهمیدم:
"حسبنا الله ونعم الوکیل"
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده muhammad25 و 3 نفر دیگر
حامد
حامد
خدایا از تـو مي‌خواهم

وجـودم را بـہ گونہ اے پرورش دهـي ڪہ

������هرجـا نفرتـي هست، عشـق بـاشم

������هرجـا زخمـي هسـت، مرهــم باشـم

������و هرجـا تـردیدے هسـت، ایمـاڹ بـاشم������

دیدگاه

اشتراک گذارنده muhammad25 و 3 نفر دیگر