1525236670659997_thumb.jpg indexووووووووووووووو.jpg jamkaran_masjed_mgh.jpg 1463775549715_Mohsen Qaemi-10-th4.jpg
حامد (آفلاين)

خدایاآنگونه زنده‌ام بدار که نشکند دلی از زن.. [درباره]
حامد فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط حامد قادر به مشاهده مشخصات او هستند
حامد
حامد
خدایا......
قصه وکالت را زیاد شنیده‌ام، اما قصه وکیلی
چون تو را نه.....
تو که وکیل باشی همه حق‌ها گرفتنی است
پرونده‌ای که تو وکیلش باشی قصه اش
ستودنی است ...

از روزی که ایمان آوردم تو وکیل منی
و تنها پناهم
و تو در این عشق بازی, پرده از رازی بزرگ
برداشتی ،
رازی که اسمش را می‌دانستم اما رسمش را...
رازی بنام "توکل"
"توکل"قصه ای است که از روز ازل برایمان خواندی
وگفتی در هر تاریکی وپیچ وخم دنیا و حتی
در تمام لحظات روشنایی
دستانت در دست من است...
بنده من نگران نباش وبه من اعتماد کن....
"توکل"
و فهمیدم:
"حسبنا الله ونعم الوکیل"
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi vahidtd
حامد
حامد
خدایا از تـو مي‌خواهم

وجـودم را بـہ گونہ اے پرورش دهـي ڪہ

������هرجـا نفرتـي هست، عشـق بـاشم

������هرجـا زخمـي هسـت، مرهــم باشـم

������و هرجـا تـردیدے هسـت، ایمـاڹ بـاشم������

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi azadeh_24
حامد
حامد
شخصی شیر می فروخت و آب در آن می ریخت، پس از چندین سال، سیلابی بیامد و گوسفندان و اموالش را برد. به پسر خود گفت: نمی دانم این سیل از چه آمد؟

پسر گفت: ای پدر، این آبی است که به شیر داخل می کردی اندک اندک جمع شد و هرچه داشتیم برد.

«وما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم؛
و آن چه از رنج و مصائب به شما می رسد، همه از اعمال زشت خود شما است».

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi m-a-h-s-i-m-a
حامد
حامد
از کودک فال فروش پرسیدم : چه می کنی ؟
گفت : از سادگی انسانها تکه نانی به دست می آورم ،
اینها از منی که در امروز خود مانده ام ،
فردایشان را میخواهند ...!

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi m-a-h-s-i-m-a
حامد
حامد
تکلیف خدا چیست ؟؟


گوید:
مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد.


چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن و احوال آنها را جویا بشو.


مرد نیز اول به خانه کشاورز رفت و جویای احوال شد. دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.


مرد به خانه کوزه گر رفت. دخترک گفت کوزه ها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم، اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.


مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت:
چه باران بیاید و چه باران نیاید ما بدبختیم...!


حال حکایت امروز ماست.
باران ببارد خيلی ها بی خانمان ميشوند و خواب ندارد،
و اگر نبارد خيلی ها آب و غذا ندارند
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi m-a-h-s-i-m-a
حامد
حامد
چه جمعه ها كه گذشت و نیآمدی آخر
دعای منتظرانت حدیث شبها شد

چكیده قطره اشكی زدیدگان زان پس
فضای سبز نیایش پر از تمنا شد

حصار یأس چه زیبا شكست با یادت
ولی چگونه بگویم كه عقده ها وا شد

هنوز مانده به دل آرزوی دیدارت
بیا بیا كه بهارم خزان غمها شد
1525236670659997_thumb.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi
حامد
حامد
indexووووووووووووووو.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi
حامد
حامد
من به اندازه يک مجلس ختم ، دوستاني دارم!

چه رفيقان عزيزي که بدين راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابي خوردند
قبل نوشيدن چاي،
همه از خوبي من ميگفتند
ذکر اوصاف مرا،
که خودم هيچ نمي دانستم
نگران بودم من،
که برادر به غذا ميل نداشت
دست بر سينه دم در استاد و غذا هيچ نخورد
راستي هم که برادر خوب است
گر چه دير است، ولي فهميدم
که عزيز است برادر، اگر از دست رود
و سفربايد کرد،
تا بداني که تو را ميخواهند
دست تان درد نکند،
ختم خوبي که به جا آورديد
اجرتان پيش خدا
عکس اعلاميه هم عالي بود،
کجي روبان هم،
ايده نابي بود
متن خوبي که حکايت مي کرد
که من خوب عزيز
ناگهاني رفتم
و چه ناکام و نجيب
دعوت از اهل دلان،
که بيايند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلي دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه،
ما چه فاميل عظيمي داريم
رخصتي داد حبيب،
که بيايم آنجا
آمدم مجلس ترحيم خودم،
همه را ميديدم
همه آنهايي،
که در ايام حيات،
نمي ديدمشان
همه آنهايي که نمي دانستم،
عشق من در دلشان ناپيداست
واعظ از من مي گفت،
حس کميابي بود
از نجابت هايم،
و از همه خوبيهام
و به خانم ها گفت:

اندکي آهسته
تا که مجلس بشود سنگين تر
سينه اش صاف نمود
و به آواز بخواند:
” مرغ باغ ملکوتم ني ام از عالم خاک چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم”
راستي اين همه اقوام و رفيق
من خجل از همه شان
من که يک عمر گمان ميکردم تنهايم و نمي دانستم
من به اندازه يک مجلس ختم،
دوستاني دارم!
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 2 نفر دیگر
حامد
حامد
ـگـــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــدو نــــه خنــــده
نــــــــه فریـاد آرامــت می کنــدو نـــه سکــوت
آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس
رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی

خدایــــــا تنهـــــا تــــو را دارم تنهـــــــایم مگـــــــذار

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi AmirKazemi
حامد
حامد
ای معلم : ای روشنی بخش دلها . براستی که تو بعد از خداوند (علم الانسان ما لم یعلم ) هستی.چگونه می توان تو را ستود و تو را سرود که تو خود سرود قافله ی تمدن هستی .
.
.
.
روز معلم رو به همه معلمین گرامی عضو این شبکه بویژه خانم نارنج خورشید تبریک عرض میکنم ..

دیدگاه

اشتراک گذارنده AmirKazemi fmz-mi