28764138_187020855360196_38320084761968640_n.jpg sentences-god1-2.jpg Sentences-mystical-image-6.jpg 1524749002781169_thumb.png
باران (آفلاين)

شاید همین ... ها [درباره]
باران فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : baran-banoo
نام کامل : باران
امتیاز کاربری : 2028
جنسیت : زن
محل زندگی:خراسان رضوی
محل تولد : خراسان رضوی

موسیقی پروفایل

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

باران
باران
دلتنگ تو ام جانا
هردم که روم جایی ..

28764138_187020855360196_38320084761968640_n.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Hana1364 و 2 نفر دیگر
باران
باران
sentences-god1-2.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Hana1364 fmz-mi
باران
باران
Sentences-mystical-image-6.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Hana1364 fmz-mi
باران
باران
جایت خالی !
چقدر هوا
برایِ دوست داشتَنت
خوب است . .
1524749002781169_thumb.png

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 3 نفر دیگر
باران
باران
22708886_1530610733644490_6476452198627672064_n.jpg

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 5 نفر دیگر
باران
باران
غواصی ڪه برای آب نامه
می نوشت ...

غواص شهید یوسف قربانی

در خردسالی پدر و مادرش را ڪه از قشر مستضعف جامعه بودند را از دست داد و در اوایل نوجوانی تنها برادرش را!!!

‍شهیدی ڪه در این دنیای خاڪی به غیر از خدا و رفقایش ڪسی را نداشت طوری ڪه وقتی به جبهه اعزام میشد چادر مادر خدا بیامرزش رو روی چوب لباسی میندازه و قرآن روی طاقچه قرار میده تا یه تسڪین دلی داشته باشه


در دوران دفاع مقدس به عضویت اطلاعات عملیات گردان ولیعصر زنجان در آمد و غواص شد
او نقش موثری در عملیات های والفجر۸ و ڪربلای ۵ ایفا ڪرد
و سرانجام در ۱۹ دی ماه ۱۳۶۵ در شلمچه به شهادت رسید .

چند دقیقه قبل از عملیات ، یکی از خبرنگارها از او پرسید:آقا یوسف غواص یعنی چی؟ و یوسف جواب داد:"غواص یعنی مرغابی امام زمان عجل الله"

همرزم یوسف می گوید هر روز می دیدم یوسف گوشه ای نشسته و نامه می نویسه با خودم می گفتم یوسف که ڪسی را ندارد برای چه ڪسی نامه می نویسد؟ آن هم هر روز
یڪ روز گفتم یوسف نامه ات را پست نمی کنی؟ دست مرا گرفت و قدم زنان کنار ساحل اروند برد نامه را از جیبش در آورد ، ریز ریز ڪرد و داخل آب ریخت چشمانش پر از اشڪ شد و آرام گفت:من برای آب نامه می نویسم ڪسی را ندارم ڪه!!!!

+شهدا را یاد کنیم با ذکر صلوات..
... ادامه
14o2g6v.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 5 نفر دیگر
باران
باران
پروانه‌هاي‌ قنديل‌ بسته



ـ حسين‌جون ، به‌گوشي‌ ؟ قنديل‌ برات‌ مفهومه‌؟ قنديل ‌. سه‌ تا از پروانه‌ها ‌قنديل‌ شدن . مفهوم‌ شد ؟ سه‌ تا از پروانه‌ها قنديل‌ شدن ‌... مي‌فرستيمشون ‌عقب ...

سوز سردي‌ مي‌آمد . چشم‌ يڪي‌ دومتر جلوتر را نمي‌ديد . بوران‌ و برف‌ مي‌زد توي‌ صورت‌ و مثل‌ سيلي‌‌ محڪم‌ ، گونه‌ها را مي‌سوزاند و سرخ‌ مي‌ڪرد . دندانها ديگر از شدت‌ سرما حوصله‌ی به‌ هم‌ خوردن‌ نداشتند .
رفتيم‌ داخل‌ سنگرهاي‌ ديده‌باني ‌. در سينه‌ڪش‌ ارتفاعات‌ مشرف‌ به‌ شهر " ماووت ‌" عراق ‌. سه‌ تا از پروانه‌ها قنديل‌ شده‌ بودند . اين‌ چيزي‌ بود ڪه‌ حاجي‌ گفت ‌. حالا پروانه‌ ڪه‌ مي‌سوزد و خاڪستر مي‌شود ، چگونه‌ قنديل‌ شده‌ بودند ، خدا مي‌دونه .

نزدیڪ ڪه‌ شدیم ‌، سیاهی‌ای‌ ڪم‌ به‌ چشمم‌ اومد . سلام‌ ڪردم‌ . خسته‌ نباشید . گفتم ‌، ولي‌ جوابي‌ نشنيدم ‌. حتي‌ رويش‌ را هم‌ برنگردوند ڪه‌ نگاهي‌ ڪوتاه ‌بندازه تا ببيه خودي‌ هستم‌ يا دشمن ‌. مثل‌ اين ڪه‌ قصد نداشت‌ تحويل‌مون‌ بگيره . بر شونه ش‌ ڪه‌ زدم‌ ، خنديدم ‌، گفتم‌ : "برادر ، يه‌ مقدار مواظب‌ پشت‌ سنگر هم ‌باش .‌ هرچي‌ صدا ڪرديم‌ جوابي‌ ندادي ‌..."
ولي‌ باز صورتش‌ را برنگردوند . شك ‌برم‌ داشت‌ .
عباس‌ دست‌ها را بر صورت‌ گذاشته ‌، در ڪناري‌ ايستاده‌ بود . فڪر نمي‌ڪردم‌ داره گريه‌ مي‌ڪنه . گريه‌ براي‌ چي‌؟ شانه‌هاي‌ بچه‌ی بسيجي‌ پانزده‌ ـ شانزده‌ ساله‌ را تڪاني‌ دادم‌ ، باز جوابي‌ نشنيدم ‌: برادر ، اخوي‌جان ، بلند شو برو توي‌ سنگر استراحت‌ ڪن‌ . آن‌هم‌ چه‌ سنگري ‌. چاله‌اي‌ ڪوچك تر از قبر ڪه‌ پتوي‌ نيم‌سوخته‌ی عراقي‌ ڪه‌ از سرما مثل‌ چوب‌ خشك‌ شده‌ بود ، نقش‌ سقف‌ را بازي‌ مي‌ڪرد ، حداقلش‌ اين‌ بود ڪه‌ از بارش‌ مستقيم‌ برف‌ مصون‌ بوديم ‌.

مقابل‌ صورتش‌ ڪه‌ قرار گرفتم ،‌ جا خوردم ‌. نگاهم‌ نمي‌ڪرد . چشمانش‌ باز بودند . مژگانش‌ را توده‌اي‌ از قنديل‌هاي‌ ڪوچك‌ فراگرفته‌ بود . مو بر پشت‌ لبش‌ سبز نشده‌ بود . تمام‌ صورتش‌ يك‌دست‌ سرخ‌ بود و سفيدي‌ برف‌ بر آن‌ نشسته‌. يخ ‌در ميان‌ چشم هايش‌ مثل‌ ستاره‌اي‌ مي‌درخشيد ؛ ولي‌ هيچ‌ تحرڪي‌ نداشت ‌. زبونم‌ بند اومد . خواستم‌ دستش‌ را بلند ڪنم ‌. خشك‌ شده‌ بود . اسلحه‌ را در دستش‌ فشرده‌ و همانطور نشسته‌ بود .

مات‌ مانده‌ بودم ‌. فرياد زدم :
ـ حاجي ‌... حاجي ‌... اين ‌... اين ‌... يخ ...
و اين‌ حاجي‌ بود ڪه‌ بغضش‌ ترڪيد :
ـ ساڪت . تورو به‌خدا ساڪت . داد نزن . بيدارشون‌ مي‌ڪني ‌. آروم‌ برش‌ داريد .‌ مواظب‌ باشيد‌ بال‌هاي‌ قنديل‌ گرفتش‌ نشڪنه . اون رو ڪه‌ از سنگر درآورديد ،‌ بريد‌ اڪبر و حسين‌ رو هم‌ از توي‌ اون‌ سنگر بياريد‌ تا بفرستيمشون‌ عقب .

دستم‌ را عقب‌ ڪشيدم ‌. نشستم‌ روي‌ لبه‌ی يخي ‌سنگر . چشماش‌ را پایيدم‌ . نگاهش‌ به‌ شيار روبه‌رو خشك‌ شده‌ بود. هيچ‌ بخاري‌ از مقابل‌ دهانش‌ برنمي‌خاست ‌. يخ‌ بسته‌ بود . يخ‌ِيخ ‌. بی‌‌هيچ‌ صدايي ‌. بدون‌ اين ڪه‌ جاي‌ تير و ترڪش‌ در بدنش‌ پيدا باشه . ڪمي‌ آن‌سوتر را نگاه‌ ڪردم‌ . داخل‌ سنگر بغلي‌ ، دو نفر نوجوان ‌، حسين‌ و اڪبر ، سر بر شانه‌ی يك ديگر گذاشته‌ و آرام‌ خفته‌ بودند . با خود زمزمه ‌ڪردم ‌:
ـ آرام‌ بخواب‌ بسيجي‌ . آرام‌ بخواب‌ پروانه‌ی قنديل‌ گرفته‌ام ‌... آرام‌ بخواب ‌... گل‌ِ يخ‌ بسته‌ام ‌.


موسي الرضا سیدابادی
... ادامه
478975_921.jpg

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 4 نفر دیگر
باران
باران
مراسم ششمین سالگرد شهادت شهید مصطفی احمدی روشن

زمان : چهارشنبه مورخ 96/10/20 بعداز نماز مغرب و اعشاء
مکان : امامزاده علی اکبر (ع) چیذر

سخنران: حجت الاسلام والمسلمین پناهیان
مداح: سید رضا نریمانی

باحضور مقامات لشکری وکشوری


+شهدا را یاد کنید ولو با یک صلوات..
++اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم..
+++التماس دعا ..
... ادامه
25895.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi afm3
باران
باران
باز از کینه ی نسل من و تو لبریزند
گرگهایی که دراین معرکه دندان تیزند
گرگ از غیرت شیران وطن می ترسد
بی سبب نیست اگرخون تورا میریزند
رفتنت مثل اتم ریخت به هم دنیا را
پیش ایمان تو این حادثه ها ناچیزند
مرگُ در مسلک ما ختم کبوترها نیست
لاله های وطن ما همه بی پاییزند
تا که ایران جوان داده پر از شیردل است
گرگها از حسد و کینه نمی پرهیزند
شیرهای وطنم پشت سرت بعد از این
محو یک خاطره ی سرخ غرورآمیزند

شک ندارم که پس ازحادثه ی پروازت
مصطفی ها همه از خون تو برمی خیزند..


..
... ادامه
2zgautt.jpg

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi afm3
باران
باران
22857750_945138968957307_7768235325968613376_n.jpg

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 4 نفر دیگر