15303616478kng4.jpg IMG_20170922_195144.jpg book-profile-pictures-6.jpg 1424706434510447_thumb.jpg
عطوف( سر گروه ) (آنلاين)

عطوف( سر گروه ) فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط عطوف( سر گروه ) قادر به مشاهده مشخصات او هستند
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
گروه [لینک ضمیمه]
s43.gifمگر می شود تـــورا
داشت و بد بود؟!

تــــــــــو
خوش ترین حال منی .
s43.gif

15303616478kng4.jpg


اشتراک گذارنده mastane24 و 2 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
گروه [لینک ضمیمه]
s43.gifSen

sen esirliğim ve hürriyetimsin,
çıplak bir yaz gecesi gibi yanan etimsin,
sen memleketimsin.
Sen ela gözlerinde yeşil hareler,
sen büyük, güzel ve muzaffer
ve ulaşıldıkça ulaşılmaz olan hasretimsin
"Nazım Hikmet "

تــــــــو
تو اسارت من و آزادگی من
تو مثل شب برهنه تابستان، تن ملتهب من
تو سرزمین منی
در چشم های بلوطی تو؛ هاله های سبز...
تو بزرگ، زیبا، پیروز
تـــــــــــو
حسرت دور و نزدیک منی
"ناظم حکمت"
s43.gif

... ادامه
IMG_20170922_195144.jpg


اشتراک گذارنده fmb و 2 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
گروه [لینک ضمیمه]
s43.gif
برای خریدن چند کتاب شعر به آن کتابفروشی رفته بودم که فروشنده من را به طبقه ی بالا راهنمایی کرد.
که دیدم خود شعر روی صندلی ای نشسته و کتابی را ورق میزند!!
به محض ورودم از جایش بلند شد و خواست راهنمایی کند!
لباس های گله گشاد رنگی و موهایی که جلوی پیشانی اش ریخته بود با آدم حرف میزد!
چقدر رنگ داشت این پریزاد.
نگاه از نگاهش برداشتم و رفتم سراغ کتابها... .
به هر کتابی دست می انداختم توضیحی میداد..
انگار نشسته بود و همه را خوانده بود. انگار که نه! همه را خوانده بود.
هی از قصد به نوشته ای اشاره میکردم که سرش را نزدیک بیاورد و بوی شالش به صورتم بزند!
کتابی که قبلا خوانده بودم را انتخاب کردم و صفحه ی مورد نظرم را هم آوردم و گفتم ببخشید این را بخوانید برای من، عینکم همراهم نیست!
شعری از "امید صباغ نو" بود.
موقع خواندن شعر یک دستش را به موهای بافته شده اش که از زیر شال آویزان بود گرفت!
آدم هایی که زیاد شعر میخوانند،ژست خواندن دارند! ژست خواندن اش این بود.
ژست خواندن اش برایم آشنا آمد.
شین اش کمی میزد و بد به دل میچسبید و بدجور مشتاق بودم برایم بخواند
به این بیت که رسید تن صدایش عوض شد:
"گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همه ی فرضیه ها ریخت به هم"

آن روز گذشت و اشتیاق عجیبی برای خواندن شعر پیدا کرده بودم
و دیگر هفته ای دو سه بار میرفتم و کتاب میخریدم!

وقتی دیدم جایی در قفسه ی کتابهایم ندارم گفتم بس است دیگر! باید خود شعر را به خانه ام بیاورم و به گیسویش قافیه ببافم!
کتابی خریدم و در صفحه ی اولش همان شعری را که روز اول برایم خوانده بود به همراه آدرس کافه ای برای چهارشنبه ساعت هشت نوشتم و روی میز جا گذاشتم!
حالا دو سالی هست که از این ماجرا میگذرد و هنوز هم قرار روز چهارشنبه مان سر ساعت برقرار است.
اما راستش
دیگر به رفتارهایش اشتیاقی ندارم،
دیگر به بودن اش مشتاق نیستم!
از یک جایی به بعد فهمیدم دیگر به اینکه ابتدای حرف هایش نامم را صدا کند
یا هنگام خستگی دست بر موهای بافته اش بگیرد و شعر بخواند
یا چه میدانم
به همین خندیدن ساده اش... .
مشتاق نیستم.
راستش از یک جایی به بعد
کار از اشتیاق به احتیاج میکشد!
من به خندیدن اش به ژست شعر خواندن اش به بودن اش...
مشتاق که نه !
محتـــــــاجم!

آدم ها از یک جایی به بعد
به بودن با هم
به عاشقانه های پیش پا افتاده و تکراری شان،
مشتاق که نه !
محتـــــــاجند.s43.gif

... ادامه
book-profile-pictures-6.jpg


اشتراک گذارنده fmb و 3 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
گروه ( [لینک ضمیمه]
s43.gifتقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!

حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!

خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم.
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!

که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی.
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،.
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!

دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!.
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم!
بانو! s43.gif

... ادامه
1424706434510447_thumb.jpg


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 4 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
s43.gif

صبح و شب ندارد جانم!
هر وقت به تو فکر میکنم
فکرم پر میشود،
از تو و خاطرات با تو
فرقی هم نمیکند ساعت روزگار چند است
همینکه پای تو وسط باشد
همه چیز روشن است!
Romantic-Piano-Song.jpg


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 4 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
s43.gif
در دلم
جایی براى هیچکس
غیر از تو نیست...
گـــــاه
یك دنیا
فقط با یك نفر
پر مى شود...
s43.gif
tazad.jpg


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 9 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
s43.gif
انصاف نیست …
دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی،
و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت میخواهد حتی یک بار ببینی !
s43.gif

[لینک ضمیمه]
great.jpg


اشتراک گذارنده AmirKazemi و 5 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )
s43.gif

برای همه ی ما
همه ی روزها فراموش می شوند
به جز همان یک روز
که نشانی آن را
به هیچکس نگفته ایم...


s43.gif
night.jpg


اشتراک گذارنده said-k و 7 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )

s43.gif
اگر پروردگار برای لحظه‌ای فراموش می‌کرد که من عروسکی کهنه‌ام و به من تکه‌ای زندگی می‌بخشید
احتمالاً هر فکری را بر زبان نمی‌آوردم، اما به هر چه بر زبان می‌آوردم فکر می‌کردم.
به هر چیز نه به دلیل قیمت مادی‌اش که به خاطر مفهومی که دارد بها می‌دادم.

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم،
زیرا می‌دانم هر دقیقه که چشم برهم می‌گذاریم شصت ثانیه روشنایی از دست می‌دهیم.

هنگامی‌که دیگران می‌ایستادند راه می‌رفتم و وقتی آنها می‌خوابیدند بیدار می‌ماندم.
هنگامی که دیگران صحبت می‌کردند گوش می‌کردم و چه لذتی از خوردن یک بستنی شکلاتی می‌بردم.

اگر خداوند فرصت کوتاه دیگری به من ارزانی می‌داشت، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم،
در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم، بلکه روحم را در برابر رحمتش آشکار می‌کردم.

خدای من، اگر قلبی در سینه داشتم، نفرت‌هایم را بر روی یخ می نوشتم و تا هنگام طلوع خورشید صبر می‌کردم.
با رویایی از «ون گوگ» روی ستارگان شعری از «بندتی» را نقاشی می‌کردم و ترانه‌ای از «سرات» را تا ماه می‌خواندم.
با اشکانم گل‌های رز را آبیاری می‌کردم، تا درد خوارها و بوسه های سرخ گل‌برگ‌هایشان را حس کنم.

خدای من، اگر من تنها تکه‌ای از زندگی داشتم…
هر زن یا مردی را متقاعد می‌کردم که محبوب من است و با عشق و در عشق زندگی می‌کردم.

به آد‌م‌ها نشان می‌دادم چقدر در اشتباهند که گمان می‌کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی‌توانند عاشق باشند،
نمی‌دانند وقتی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نباشند!

به هر کودک بال‌هایی می‌دادم، اما رهایش می‌کردم تا خود پرواز را فرا گیرد.
به سالمندان می‌آموختم که مرگ نه با سالخوردگی که با فراموشی فرا می‌رسد.

چه چیز‌ها که از شما‌ آدم‌ها یاد نگرفته‌ام..
فهمیدم هر کس می‌خواهد بر فراز قله‌ها زندگی کند،
بدون اینکه بداند خوشبختی حقیقی در نحوه رسیدن به بالای کوه است!

دانستم وقتی نوزادی با دست کوچکش انگشت پدر را می‌گیرد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند.
یاد گرفتم انسان فقط زمانی حق دارد به دیگری از بالا به پایین نگاه کند که بخواهد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد.

چیزهای بسیاری از شما یاد گرفتم، اما در نهایت برایم فایده‌ای ندارد،
زیرا وقتی آن‌ها را در چمدان می‌گذارم که متأسفانه در بستر مرگ خواهم بود.


s43.gif

[لینک ضمیمه]
... ادامه
green new.jpg


اشتراک گذارنده said-k و 11 نفر دیگر
عطوف( سر گروه )
عطوف( سر گروه )


s43.gif
این رسمش نبود که عاشق کنی و نمونی پیشم

#آخر_منو_به_باد_داد


لینک دانلود
[لینک ضمیمه]


[لینک ضمیمه]
... ادامه
akhar.jpg


اشتراک گذارنده said-k و 8 نفر دیگر