fu10019.jpg 71.jpg 70.jpg 52.jpg
نسترن (آفلاين)

آرام و مهربان چرا که دستانم در دست خداست.... [درباره]
نسترن فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط نسترن قادر به مشاهده مشخصات او هستند
نسترن
نسترن
اشتراک گذارنده eshgh068 aq-reza
نسترن
نسترن
70.jpg

| دیدگاه

اشتراک گذارنده eshgh068
نسترن
نسترن
غم مخور، ايام هجران رو به پايان مى رود

اين خمارى از سر ما مى گساران مى رود

پرده را از روى ماه خويش بالا مى زند

غمزه را سر مى دهد، غم از دل و جان مى رود

بلبل اندر شاخسار گل هويدا مى شود

زاغ با صد شرمسارى از گلستان مى رود

محفل از نور رخ او، نورافشان مى شود

هرچه غير از ذکر يار، از ياد رندان مى رود

ابرها، از نور خورشيد رخش پنهان شوند

پرده از رخسار آن سرو خرامان مى رود

وعده‏ ديدار نزديک است ‏ياران مژده باد

روز وصلش مى رسد، ايام هجران مى رود
... ادامه


اشتراک گذارنده eshgh068
نسترن
نسترن
تاکى به تمناى وصال تو يگانه

اشکم شود، از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد، شب هجران تو يانه؟

اى تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعى به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه‌ى عابد و زاهد

ديدم همه را پيش رخت، راکع و ساجد

در ميکده، رهبانم و در صومعه، عابد

گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

يعنى که تو را مى طلبم خانه به خانه

روزى که برفتند حريفان پى هر کار

زاهد سوى مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار

حاجى به ره کعبه و من طالب ديدار

او خانه همى جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم، صاحب آن خانه تويى تو

هر جا که روم،پرتو کاشانه تويى تو

در ميکده و دير که جانانه تويى تو

مقصود من از کعبه و بتخانه تويى تو

مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

یا ابن الحسن روحی فداک متی ترانا و نراک
... ادامه


اشتراک گذارنده eshgh068
نسترن
نسترن
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمت کارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
اللهم عجل الولیک الفرج و العافیه و النصر
... ادامه


اشتراک گذارنده eshgh068 و 2 نفر دیگر
نسترن
نسترن
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید


اشتراک گذارنده eshgh068 و 2 نفر دیگر
نسترن
نسترن
درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
اللهم عجل الویک الفرج
... ادامه


اشتراک گذارنده eshgh068 و 3 نفر دیگر
نسترن
نسترن
ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می‌گریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
... ادامه


اشتراک گذارنده eshgh068 و 3 نفر دیگر
نسترن
نسترن
اشتراک گذارنده eshgh068 و 2 نفر دیگر