439634233_218556.jpg 422130297_82713.jpg 446625466_88650.jpg images.jpg
رضا☆تیرگان☆ (آفلاين)

رضا☆تیرگان☆ فریاد میزند :
مشخصات کاربر حفاظت شده است
فقط دنبال شدگان توسط رضا☆تیرگان☆ قادر به مشاهده مشخصات او هستند
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
2خرداد سالمرگ اسطوره استقلال و تیم ملی گرامی
...
439634233_218556.jpg


اشتراک گذارنده alireza0313 و 6 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
‍ گفتنـد
محبـت ڪنیـد
از محبـت
خـارهـا گـل مـے شونـد
مـا محبـت ڪردیـم
ڪسےگـل نشـد...!!!
خودمـاڹ خـار شدیـم...
422130297_82713.jpg


اشتراک گذارنده maryam135 و 5 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
اگر بخاطر سرقت جوجه هایت به روباه رحم کردی؛
منتظر باش که گوسفندانت راهم ببرد!!!
446625466_88650.jpg


اشتراک گذارنده maryam135 و 8 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
آدمها رو ذخیره نکنید برای روزهای مبادا !
اگر برای کسی نصفه و نیمه اید
و او تمامش را برایتان خرج میکند تووی آب نمک نخوابانیدش !
هی بگویید اگر هیچکس نباشد
این آدم هست که تمامِ خودش را پای من میگذارد !
آدمها یک روز ته می‌کشند ‌
بی اینکه بفهمید
و زمانی به خودتان می‌آیید که
دیگر هیچ راهی برای بازگرداندن آدمی نیست
که احساسش را صادقانه خرجتان کرده بود .. !
images.jpg


اشتراک گذارنده maryam135 و 12 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
جلوی گرسنه‌های بیچاره درطول سال هر چقدر غذا بخوریم مشکلی ندارد
اما جلوی آن روزه دارانی که خودشان خواسته‌ اند غذانخورند
نباید چیزی بخوریم !
246101855_114375.jpg


اشتراک گذارنده maryam135 و 11 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
شیخی بار گندم خویش به آسیاب برد.
آسیابان که بیوه زنی بود گفت:
2 روز دیگر آردها آماده است،
شیخ با لحنی آمرانه گفت:
گندم مرا زودتر آرد کن وگرنه دعا میکنم
خرت (که سنگ آسیاب را می‌چرخاند) تبدیل به سنگ شود.
زن (آْسیابان) در جواب گفت:
اگر نفسی به این گیرایی داری،
دعا کن گندمت آرد شود، خر را ول کن!
ای کاش ملتی که برای همه آرزوی مرگ می‌کند برای خوشبختی خویش نیز دعائی بکند..!
Screenshot_۲۰۱۸۰۵۱۸-۰۹۱۴۵۶.png


اشتراک گذارنده AVISA77 و 12 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
شاید این عکس تنها عکس رنگی از باشد که در سال ۱۳۱۳ در ترکیه گرفته شده...
...
445602791_340382.jpg


اشتراک گذارنده AVISA77 و 13 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم،
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد!
اما، مادرم، در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت: امان از باران بی موقع...
10531425669063530411.JPG


اشتراک گذارنده AVISA77 و 18 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
هيچكس به اندازه ى خانواده ات
از تو محافظت نخواهد كرد...
438714140_100801.jpg


اشتراک گذارنده shab_eshgh و 11 نفر دیگر
رضا☆تیرگان☆
رضا☆تیرگان☆
از ...
نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.
از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...
(استادکد کنی حالا خودش هم گریه می کند...)
پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،
می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...
اما پدر گفت:
خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........
حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم،
دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود
کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم
روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.
آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....
پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛
رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.
گفتم: این چیست؟
گفت: "باز کنید؛ می فهمید".
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
گفتم: این برای چیست؟
گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."
راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!
فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!
مدیر گفت: از کجا می دانی؟
کسی به شما چیزی گفته؟
گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!
هزار تومان بوده نه نهصد تومان!
آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود
که خودم رفتم از او گرفتم؛
اما برای دادنش یک شرط دارم...
گفتم: "چه شرطی؟"
گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!
گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد.
‌‌‌
... ادامه
6664_991.jpg


اشتراک گذارنده msheida و 11 نفر دیگر