1403076394416138_large.jpg 12-12-2013 12-51-14 ب_Fotor.jpg normal_Photo-Skin_ir-Love206.jpg 122223.jpg
amir (آفلاين)

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : amir_13716
نام کامل : amir
امتیاز کاربری : 21535
جنسیت : مرد
وضعيت تاهل : متأهل
محل زندگی:تهران
محل تولد : تهران

بارکد اختصاصی

amir
amir

اگر داشته های زندگی خود را شمارش کنید
مجالی برای شمارش نداشته های زندگی خود نخواهید یافت

دیدگاه

اشتراک گذارنده baran444 و 34 نفر دیگر
amir
amir
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم
... ادامه


اشتراک گذارنده baran444 و 35 نفر دیگر
amir
amir
وقتـی ادم یکــ نفـر را دوسـت داشتــ ه بـاشـد بیـش تـر



تنـهاسـت ،



چـون نمـیتوانـد بــ ه هیـچ کـس جـز بــ ه ..



همـان ادم بـگـویـد چــ ه احساسی دارد !



و اگـر ان ادم کسـی بـاشد کــ ه تــو را بــ ه سکـوتــ



تشـویـق کنـد ،



تنـهـایـی تــو کـامـل میـشود!
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده baran444 و 37 نفر دیگر
amir
amir
کاش می شد درزمان عاشقی

عشق را درهرکجا فریاد زد

کاش می شد درشمارلحظه ها

عشق بی قید و قفس را یاد کرد

در حضورگرم و پرشوردو دست

لذت باهم شدن را یاد کرد

کاش می شد درکناریکدگر

ازحصاراین مکان آزاد شد

درکنارجاده های بی کسی

لحظه ها را یک به یک احساس کرد

کاش می شد دردل مرداب غم

شادی یک دل شدن را داد زد

بردرو دیوارهای قلبمان

عکس عشقی جاودان را قاب کرد
... ادامه


اشتراک گذارنده baran444 و 42 نفر دیگر
amir
amir
الهی توفیقم ده که:
پیش از طلب همدردی دیگران را همدردی کنم
پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوست بدارند دوست بدارم
زیرا:
در عطا کردن است که می ستانیم
و
در بخشیدن است که بخشیده می شویم


اشتراک گذارنده baran444 و 49 نفر دیگر
amir
amir
ساعت شنی به من یاد داد...

باید خــالـی شـوی تـا پُــر کنـی

تـا پُـر کنـی کسی را،
دلی را،چشمی را،گوشی را ...

خالی کنی خودت را از نفرت تا پُر کنی کسی را از عشق
خالی کنی دلت را از غـم تـا پُـــر کنی دلـی را از شــادی

خالی کنی چشمت را از کینه تا پر شود چشمی از آرامش
خالی کنی گوش هایت را از دروغ تا پر کنی گوش هایـی را
از زمــزمـه هــای عـاشقـانـه ...

و مبــادا اشتبــاه کنـی
مبــادا خالی شــوی به قیـمت لبـریـــزی دیــگران...

یادت باشد ...
سـاعـت شـنـی روزی می چـــرخـــد
و این بار این تو هستی که پُر میشوی
از آنـچه خــودت پُــر کــرده ای دیــگران را ...!
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده baran444 و 57 نفر دیگر
amir
amir
دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم
محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم


تاریک و تهی پشت و پس اینه ماندیم
هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم




خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ
باطل به امید سحری زین شب گوریم


زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن
هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم


گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست
زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم


با همت والا که برد منت فردوس ؟
از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم


او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست
ماییم که در پای وی افتاده چو موریم


آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست
ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده baran444 و 55 نفر دیگر
amir
amir
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده‌ام

خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده‌ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق

همچون بنفشه سر به گریبان کشیده‌ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده‌ام

چون اشک در قفای تو با سر دویده‌ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش

از دیگران حدیث جوانی شنیده‌ام

از جام عافیت می نابی نخورده‌ام

وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده‌ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد

این رشته را به نقد جوانی خریده‌ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز

آزاده من که از همه عالم بریده‌ام

گر می‌گریزم از نظر مردمان رهی

عیبم مکن که آهوی مردم‌ندیده‌ام
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده baran444 و 56 نفر دیگر
amir
amir
ترشحات خوبی هایت
به سنگین ترین نقطه قلبم رسیده است
سبک تر شده ام حالا،مثل پروانه
استشهاد سلولهای بدنم گواهی میدهد
به بیکران شدن روحم در انزوای جسمت
من در ترانه های تو غرق شده ام
جنگ دست و پایم بی فایده است
وقتی روحم را از چنگم در اورده ای
من با تو زنده ام یا مرده ؟


... ادامه


اشتراک گذارنده baran444 و 58 نفر دیگر
amir
amir
به روی سیل گشادیم راه خانه ی خویش

به دست برق سپردیم آشیانه ی خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا

همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را

به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا

به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر

چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟

بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش
... ادامه


اشتراک گذارنده baran444 و 58 نفر دیگر