03-1.jpg lorestan4.jpg peykeshadi-ir_fun109.jpg 0.452467001348132398_taknaz_ir.jpg
امین نامداری (آفلاين)

امین نامداری فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : amin-namdari
نام کامل : امین نامداری
امتیاز کاربری : 39610
جنسیت : مرد
28 ساله | 15 / 10 / 1369
شغل : .
وضعيت تاهل : مجرد
محل زندگی:لرستان
محل تولد : لرستان

موسیقی پروفایل

بارکد اختصاصی

امین نامداری
امین نامداری
روزی جوانی پیش پدرش آمدو گفت:دختری رادیده ام ومیخواهم بااوازدواج کنم .من شیفته زیبایی این دختر وجادوی چشمانش شده ام .
پدرباخوشحالی گفت :بگواین دخترکجاست تابرایت خواستگاری کنم وبه اتفاق رفتند تادخترراببینند اماپدربه محض دیدن دختر دلباخته اوشدوبه پسرش گفت:
ببین پسرم این دخترهم ترازتونیست وتونمیتوانی اوراخوشبخت کنی اورابایدمردی مثل من که تجربه زیادی درزندگی داردسرپرستی کند تابتواندبه اوتکیه کند
پسر حیرت زده جواب داد :امکان نداردپدرکسی که بااین دخترازدواج میکند من هستم نه شما.....
پدروپسرباهم درگیرشدند وکارشان به اداره پلیس کشید
ماجرارابراب افسرپلیس تعریف کردند.افسردستورداددختررااحضارکنندتاازخوداوبپرسندکه میخواهد با کدامیک ازاین دوازدواج کندافسرپلیس بادیدن دخترشیفته جمال ومحودلربایی اوشد وگفت :این دختر مناسب شمانیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است واین بارسه نفری باهم درگیرشدند وبرای حل مشکل نزدوزیررفتند وزیربادیدن دخترگفت :اوباید باوزیری مثل من ازدواج کند .....و.....قضیه ادامه پیداکرد تا رسید با شخص امیر امیرنیز مانند بقیه گفت:این دخترفقط بامن ازدواج میکند...
بحث ومشاجره بالاگرفت تااینکه دخترجلوآمدوگفت :راه حل مسئله نزدمن است .من میدوم وشما نیز پشت سرمن بدوید اولین کسی که بتواند مرابگیرد بااوازدواج خواهم کرد.
.....وبلافاصله شروع به دویدن کردوپنج نفری :پدر؛ پسر؛ افسرپلیس ؛ وزیر وامیر بدنبال او.........
ناگهان ...هرپنج نفر باهم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند
دخترازبالای گودال به آنهانگاهی کردوگفت:آیا میدانید من کیستم
؟!!
من دنیا هستم !!
من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوندوبرای بدست آوردنم باهم رقابت میکنند ودرراه رسیدن به من ازدینشان غافل میشوندتازمانیکه درقبر گذاشته میشوند درحالی که هرگز به من نمیرسند
... ادامه


اشتراک گذارنده yasi22nice و 53 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
امین نامداری تصویر آواتارش را به روز کرد
IMG_20161129_155215.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده sina-music20 و 41 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای درحال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.
03-1.jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 122 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
نامه خدا به انسانها
صبح که بیدارشدی نگاهت میکردم، اما متوجه شدم که خیلی مشغول انتخاب لباسی که میخوای بپوشی هستی، فکرمیکردم يه لحظه وقت داری به من بگی"سلام" اما بعد دیدمت که ازجا پریدی، اما درعوض تو به دوستت تلفن زدی. با آن همه کار گمان میکنم که وقت نداری بامن حرف بزنی. متوجه شدم قبل ازنهار هی دوروبرت را نگاه میکنی؛ شاید خجالت میکشیدی، يادم نکردي!
بعد از انجام چندکار درحالیکه تلویزیون نگاه میکردی، شام خوردی، بازم بامن صحبتی نکردی! به خانوادت شب بخیر گفتی و خوابیدي.نمیدانم چرا به من شب بخیر نگفتی؛ اما اشکالی ندارد مگرصبح به من سلام کردی؟!
صورتت را که خسته ی تکرارِ یکنواختی های روزمره بود لمس کردم چقدرمشتاقم که بگویم چطور می توانی زندگیه زیباتر و مفیدتری را تجربه کنی، احتمالاً متوجه نشدی که من در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من آنقدر دوستت دارم که هميشه منتظرتم، منتظر یک سرتکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید، به امید روزيکه کمی به من وقت بدهی
بخاطرخودت!

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 302 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
قطاری داشت به سوی خدا حرکت می کرد.....همه مردم سوار شدند تا پیش خدا برن،
ولی همینکه قطار به بهشت رسید همگی پیاده شدند
افسوس که کسی ندانست مقصد خداست نه بهشت

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 381 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»


اشتراک گذارنده sana--- و 341 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع « خدا » رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم. مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.
مشتری تائید کرد: دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

دیدگاه

اشتراک گذارنده Doyle و 318 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌! پرسیدن : چه می‌کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…
گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که وجدانم می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!

دیدگاه

اشتراک گذارنده S_mq و 315 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتندو خدا هربار به فرشتگان اينگونه مي گفت:مي آيد:من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه درد هايش را در خود نگه مي داردو سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.فرشتگان چشم به لبهايش دوختند،گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود،با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست،گنجشك گفت:
لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي امتو همان را هم از من گرفتي.اين توفان بي موقع چه بود؟چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست.سكوتي در عرش طنين انداز شد.فرشتگان همه سر بزير انداختند.خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.آنگاه تو از كمين مار پرگشودي.گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.خدا گفت:چه بسيار بلاها كه بواسطه محبتم از تو دور كردمو تو ندانسته به دشمنيم برخواستي.اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود.ناگاه چيزي در درونش فروريخت،هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

دیدگاه

اشتراک گذارنده S_mq و 298 نفر دیگر
امین نامداری
امین نامداری
شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان(عج) رو ببینم؟
استاد: شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.
شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم!‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم،کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...!
استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏ تشنه امام زمان(عج) بشو تا خواب امام زمان(عج) ببینی...!

دیدگاه

اشتراک گذارنده S_mq و 288 نفر دیگر