DSC_1859.JPG thumb_HamMihan-2017132633754314751488986411.3829.jpg the-world-clustered-in-three-groups.jpg 30590527_237978740284445_7935596582152437760_n.jpg
Mohammad (آفلاين)

من از عمق خاطرات تلخت اومدم #یک #وحشی #آرام [درباره]
Mohammad فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : M_moien
نام کامل : Mohammad
امتیاز کاربری : 5659
جنسیت : مرد
26 ساله | 24 / 3 / 1371
شغل : مهندس
وضعيت تاهل : مجرد

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

Mohammad
Mohammad
گاهی سکوت میکنی !
چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی ...
گاهی سکوت میکنی ،
چون واقعا هیچ حرفی برای گفتن نداری ...
سکوت گاهی یک انتظاره و گاهی هم یک اعتراض !
اما بیشتر وقت ها سکوت برای اینه که هیچ کلمه خاصی
نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری توصیف کنه ؛
و این یعنی همون حس تنهایی !
و
ش ب ب خ ی ر

دیدگاه

اشتراک گذارنده Makeh1372 sitia
Mohammad
Mohammad
ته تغاری بهار
خرداد دوست داشتنی
دیدی چه راحت وساده رسیدی
چقدرشبیه هم هستیم من وتو
شعله عشقمان گرم و تب دار
همین گرمی دوست داشتن
باعث تنهای ماست
نه شکوفه هایِ دلبرانه داریم
نه نوبرانه هایِ آب دار
نه هوای ابریُ بدون چترقدم زدن زیرباران
هیچ کدام را نداریم
فقط دوست داشتن بلدیم
ساده وبی ریا
گرم و تب دار.

... ادامه

| دیدگاه

Mohammad
Mohammad
تو خیلی مهربونی ، یک روز
این موضوع تو رو به کشتن میده !

Game Of Thrones

دیدگاه

Mohammad
Mohammad
‏+ سخته تو این شهر زشت یکیو پیدا کنی که زیبا باشه !
-- آدما نمیان اینجا که پیدا بشن میان گم شن

| دیدگاه

Mohammad
Mohammad
چندتا اهنگ خوب بذارین

دیدگاه

Mohammad
Mohammad
‏سخت ترین نوع دلتنگی دلتنگی برای خودِ قبلیته چون میدونی دیگه هرگز اون آدم قبلی نمیشی..

| دیدگاه

اشتراک گذارنده sitia
Mohammad
Mohammad
‏خيلی روزا من ميخنديدم تا تو دلت نگيره..


| دیدگاه

Mohammad
Mohammad
اشتراک گذارنده tanha_m و 2 نفر دیگر
Mohammad
Mohammad
یادمه بچه که بودم
مادرمو گم کردم .
وسط شلوغیا و خرید شب عید بود .
مادرم دستمو گرفته بود و هی با خودش اینور و اونور میکشید.
منم که کلافه شده بودم ، یه لحظه که غفلت کرد ، دستشو ول کردم و دویدم سمت بساط ماهی های عید.
خیلی خوشگل بودن ، سفید ، قرمز، سیاه.
حتی بعضی هاشون مخلوط این رنگا بودن و سه تا دم داشتن .
خلاصه بعد از اینکه حسابی سیر شدم از نگاه کردن ماهی ها ، برگشتم تا دوباره دست مادرمو بگیرم
ولی نبود
مادرم اونجا نبود !
بغض گلومو گرفت، با چشمایی که از زور اشک تار میدیدن همه جارو گشتم
تا اینکه بالاخره پیداش کردم
یکم جلوتر از جایی که دستشو ول کرده بودم داشت با فروشنده چونه می زد.
خیلی آروم رفتم و دستشو محکم گرفتم تا دیگه گمش نکنم .
یهو مادرم خم شد به سمتم و گفت : " چیشده کوچولو؟ مامانتو گم کردی؟ "
چشام تار تر شد ، گیج شده بودم .
همونجا بغضم ترکید و مثه دیوونه ها گریه کردم .
.
الان که فکر میکنم میبینم داستان رابطه های ماست.
یه آدمی رو داریم که خیلی دوستمون داره ، دستمونو محکم گرفته و ول نمیکنه.
ما کلافه میشیم ، خسته میشیم .
دلمون تنوع میخواد ، واسه همین دستشو ول میکنیم و میریم سراغ ماهی قرمزای زندگیمون .
سرگرم میشیم ، خوش میگذرونیم .
حالمون که جا اومد ،
دلمون که واسه اون آدم تنگ شد ،
میگردیم دنبالش ، میخوایم برگردیم ولی هرطرفو که نگاه میکنیم پیداش نمیکنیم.
چشمامون تار میشه ، بغض گلومونو فشار میده
و از زور اشک ، از زور تنهایی ، دست یکی دیگه رو میگیریم.
و امان از وقتی که بفهمیم دست آدم اشتباهی رو گرفتیم!
دنیا رو سرمون خراب میشه .
حالا بعضی هامون با یه نفر نمیفهمیم که اشتباه کردیم .
هی دست میندازیم و یکی دیگه رو میگیریم
شاید همونی باشه که گمش کردیم ، و این چرخه همیشه تکرار میشه.
کاش از آدمایی که دوستمون دارن خیلی دور نشیم و دستشونو ول نکنیم .
یه روز میرسه که
هرجا رو نگاه کنیم
هر طرف دست بندازیم
و هرچقدر هم چشمامون تار ببینه
اونی که گم کردیم رو پیدا نمی کنیم...
... ادامه

| دیدگاه

Mohammad
Mohammad
سکوت میکنم به حرمت خودم
سکوت میکنم برای خودم
برای ارمشم روحم یک سکوت لطفا...

| دیدگاه

اشتراک گذارنده fmz-mi و 2 نفر دیگر