دانلود (5).jpg alireza-beiranvand4.jpg 1526636984943086_thumb.png 1503981048650049_thumb.jpg
Adm (آفلاين)

Adm فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : Khoda1000
نام کامل : Adm
امتیاز کاربری : 5102
جنسیت : مرد
0 ساله | 1 / 1 / 1397
وضعيت تاهل : مجرد

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

Adm
Adm
گنجشک و آتش

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی
آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش
می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!


✔हاللهم صل علی محمدوآل محمدکثیراوعجل فرجهم

[لینک ضمیمه]
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده az22 و 3 نفر دیگر
Adm
Adm
مردی به عالم بزرگی گفت: من مالی دارم و می ‌خواهم وصیت کنم که فرزندانم پس از مرگم برایم خیرات کنند. شیخ گفت: «اگر وارد یک غار تاریک شوی، آیا چراغ را روبرویت می‌گیری یا پشت سرت؟» صدقه و کارهای نیکت را وقتی زنده‌ای از مال خودت انجام بده، نه از مال وارثانت.


हاللهم صل علی محمدوآل
محمدکثیراوعجل فرجه کثیرا

[لینک ضمیمه]

| دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863
Adm
Adm
دانمارک و سوئد در قرن هفده میلادی درگیر جنگ دامنه داری با یکدیگر بودند.

در یکی از این جنگ ها و پس از عقب نشینی سوئدی ها، یکی از سربازان دانمارکی که جراحت مختصری برداشته بود احساس تشنگی کرد. وقتی دست به قمقه برد تا آب بنوشد، صدایی ضعیف به گوشش رسید. این صدای یک سرباز مجروح سوئدی بود که تقاضای آب می کرد.

سرباز دانمارکی به سویش رفت، کنارش زانو زد تا از آب قمقمۀ خود به او بدهد. درست در همین لحظه سرباز سوئدی به روی سرباز دانمارکی شلیک کرد. گلوله مختصر خراشی در شانه اش ایجاد کرد. او گفت: می خواستم به تو آب بدهم ولی تو خواستی مرا به قتل برسانی. آیا پاداش من این بود؟
من قصد داشتم تمام آب قمقمه را به تو بدهم. ولی حالا که این کار را کردی فقط نصف آن را به تو می دهم.

یکی از افسران ارتش دانمارک که از نزدیک شاهد این ماجرا بود پادشاه دانمارک را از آنچه دیده بود آگاه ساخت. پادشاه، سرباز را به حضور طلبید.

- چرا نیمی از آب قمقمه ی خود را به دشمنی دادی که قصد کشتن تو را داشت؟
سرباز پاسخ داد: هر چند او قصد جان مرا کرده بود ولی به هر حال، انسانی مجروح بود و انسانیت به من حکم می کرد که به یک فرد تشنه و مجروح آب برسانم.

پادشاه گفت: تو لایق آن هستی که سردار ارتش من باشی.

نکته: با هرکس مطابق شأن خود رفتار کن نه شأن مخاطبت.
این اصل که با هر کس مطابق آنچه او عمل کرده رفتار کنید،
شما را تبدیل به یک اثرپذیر مطلق و بی اراده می کند.

─═हईاللهم صل علی محمدوآل محمدکثیراوعجل فرجه
[لینک ضمیمه]
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده Hana1364
Adm
Adm
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

نامه ای دارم من
که بدستش بدهی

داخل کوچه که رفتی
درب سوم از چپ
خانه عشق من است

درب چوبی که به رویش با تیغ
شعری از من
اینچنین حک شده است

"برسرت گرهمه عالم بسرم جمع شوند"
"نتوان برد هوای تو برون از سر ما"

خواستی در بزنی
رمز بین من و او چنین می باشد
"تق تق تق".."تق تق تق".."تق تق تق"

بعداز آن لحظه که در کوبیدی
سرخود بالا کن

وبه روی دیوار
نقش یک پنجره را پیدا کن

پشت آن پنجره
چشمان تری خواهی دید
که به در زل زده است

نامه را داخل آن خانه بینداز و برو
اوخودش می آید
نامه را میخواند
_____
_____
_____

تو همان روز که
آن نامه بدستم دادی
من به راه افتادم
تاکه از کوچه معشوقه تو رد بشوم

وارد کوچه شدم
درب سوم از چپ
خانه ی عشق تو بود

باهمان رمز که یادم دادی
درب را کوبیدم

وبه روی دیوار نقش
یک پنجره پیدا کردم
هیچ کس پنجره را باز نکرد

بازهم با تردید
روی در کوبیدم

پیرمردی آمد در برویم وا کرد
باصدایی نگران گفت به من

که طبیبی آیا..؟
یا طبیب آوردی..؟
دخترم سخت مریض است...ازدرد فراق

گفتم آری که به درمانش من
نامه ای از بر یار آوردم

گفت داخل شو
وارد خانه شدم..صحنه هایی دیدم..سخت پریشانم کرد...

دخترک کنج اتاق
صورتش زرد..."و"...چشمش بسته...
باصدایی لرزان
ناله از عمق وجودش میکرد

من به سویش رفتم
دستهایم لرزید
نامه افتاد ز دستم
روی دستان ضعیفش

لحظه ای معجزه ای دیدم من
که پس از لمس همان نامه تو

دخترک چشم خودش را وا کرد
وبه آن نامه کمی خیره شد و...

باصدایی لرزان رو به من کرد
و پر از خواهش شد

خواست با تو بگویم این را
که سراپا عشق است
ودر آن دنیا هم

همچنان شیفته دیدن دلدار خود است
نامه از دستانش به زمین افتاد و
نفسش بند شد و
نم نمک چشم از این دنیا بست

من به چشمان خودم دیدم که
دخترک لحظه جان دادن هم
نام تو ورد زبانش بوده

و تو اما اینجا
فارغ از دلهره ها
همچنان میگویی
"ای که ازکوچه معشوقه ما میگذری؟؟؟!!!"
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده nicefunboy01 و 2 نفر دیگر
Adm
Adm
پسر  کوچولوی خواهرم از من بیسکویت خواست.
گفتم: امروز مى خرم.
وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم.
 دوید جلو و پرسید:دایی بیسکویت کو؟
گفتم: یادم رفت.
شروع کرد و گفت: دایی بَده، دایی بَده.
 بغلش کردم و گفتم: دایی جان! دوستت دارم.
گفت: بیسکویت کو؟

فهمیدم دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
چگونه ما می گوئیم خدا و رسول و اهل بیت  را دوست داریم، ولى...

در عمل کوتاهى می کنیم
اللهم صل علی محمدوآل محمدکثیراوعجل فرجهم


[لینک ضمیمه]
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863 و 2 نفر دیگر
Adm
Adm
اگه نخونی 4 ساعت کلاس اقتصاد رو از دست میدی!!!!

روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که
به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به
گرفتن میمونها کردند.
حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد
میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند..
به همین خاطر حاج آقا ی زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار
خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فعالیتشان را از سر گرفتند.
پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار
کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزار های خود رفتند...
این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به
سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این بار حاج آقا ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 70 دلار خواهد داد، ولی
چون برای کاری باید به شهر می رفت، کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او
میمون ها را بخرد. در نبود حاج آقا شاگرد به روستایی ها گفت: این همه میمون در
قفس وجود دارد! من آنها را به 60 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت حاج
آقا آنها را به 70 دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده
بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند.
البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها
روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون ...


البته این داستان هیچ ربطی به داستان بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و این
جور چیزها ندارد

عجل علی ظهور الحجه یا الله
हاللهم صل علی محمدوآل محمدکثیراوعجل فرجهم
[لینک ضمیمه]
... ادامه

دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863 fmz-mi
Adm
Adm
زمانی خانوم معلمی پس از چند بار آموزش درس از شاگردانش پرسید: چه کسی متوجه نشده است؟ سه نفر از شاگردان دستشان را بالا بردند.

معلم گفت : بیایید جلوی تخته و چوب تنبیه خود را از کیفش بیرون درآورد. تمام دانش آموزان جا خوردند و متعجب و ترسان به خانم معلم نگاه می کردند. معلم به یکی از سه دانش آموز گفت : پسرم! این چوب را بگیر و محکم به کف دست من بزن !

دانش آموز متعجب پرسید : به کف دست شما بزنم؟ چرا؟ معلم گفت: پسرم مطمئنا" من در تدریسم موفق نبودم که شما متوجه درس نشدید! به همین دلیل باید تنبیه شوم!

دانش آموز اول چند بار به دست معلم زد و معلم از درد سوزش دستش، آهی کشید و چهره اش برافروخته شد. نوبت نفر دوم شد. دانش آموز دوم که گریه اش گرفته بود، به معلم گفت: خانم معلم ! به خدا من خودم دقت نکردم و یاد نگرفتم. من دوست ندارم با چوب شما را بزنم. از معلم اصرار و از دانش آموز انکار !

دیگر، تمامی دانش آموزان کلاس به گریه افتاده و از بازیگوشی های گاه و بیگاه داخل کلاس هنگام درس دادن معلم شرمسار بودند. از آن روز دانش آموزان کلاس از ترس تنبیه شدن معلمشان جرأت درس نخواندن نداشتند.

و اما نتیجه! این داستان مصداقی برای مسئولان مملکت است که در حوزه ای اگر خطایی از مخاطبان حوزه آن ها سر زد، به جای توپ را در زمین دیگری انداختن و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن، یک بار خود را تنبیه کنند، الگویی برای جامعه سالم خواهند بود!

اگر هر کدام از مدیران در حوزه فعالیت خود این گونه عمل کنند. مملکت و جامعه ای انسانی خواهیم داشت!
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863 و 2 نفر دیگر
Adm
Adm


ببخشیم و بگذریم

کشاورزي يک مزرعه ی بزرگ گندم داشت. زمين حاصلخيزی که گندم آن زبانزد خاص و عام بود.
هنگام برداشت محصول بود.
شبی از شبها روباهی وارد گندمزار شد و بخش کوچکی از مزرعه را لگدمال کرد و به پيرمرد کمی ضرر زد.
پيرمرد کينه ی روباه را به دل گرفت. بعد از چند روز روباه را به دام انداخت و تصميم گرفت از حيوان انتقام بگيرد. مقداری پوشال را به روغن آغشته کرده، به دم روباه بست و آتش زد.
روباه شعله ور در مزرعه به اينطرف و آن طرف می دويد و کشاورز بخت برگشته هم به دنبالش.
در اين تعقيب و گريز، گندمزار به خاکستر تبديل شد...
وقتي کينه به دل گرفته و در پی انتقام هستيم، بايد بدانيم آتش اين انتقام، دامن خودمان را هم خواهد گرفت!
بهتر است ببخشيم و بگذريم...


हاللهم صل علی محمدوآل محمدکثیراوعجل فرجهم کثیرا

[لینک ضمیمه]
... ادامه

| دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863 ebrahimmaghsoodi
Adm
Adm
حکومتی حق داره از مردمش بخواد که سختی رو تحمل کنن که ۴۰ سال براشون رفاه و آسایش رو تامین کرده در عوض انتظار داشته باشه یه مدتم ریاضت بکشن ....
و ما همچنان نگاه و سکوت و حسرت

‎
@chanel_book

دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863
Adm
Adm
قاضی از قاتل انور السادت میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: او یک سکولار است.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم !

در ترور نافرجام نجیب محفوظ(برنده جایزه نوبل نویسنده مصری)
قاضی از تروریست میپرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
جانی میگوید: بدلیل نوشته های آن،خصوصا کتاب بچه های کوی ما.
قاضی میگوید: کتاب را خوانده ای؟
قاتل میگوید: خیر!


قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید: او کافراست.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتاب هایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خوانده ای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!

و اینطور جامعه بشری ما تاوان جهل و مالیات تلقین و بسیج انحرافی عقلها که مورد بهره برداری مجرمان و مفسیدین دین و دنیا قرار گرفتند را داد.
... ادامه
دانلود (5).jpg

دیدگاه

اشتراک گذارنده naser6863