8_37_10.jpg jokland-adouh4jrsd.jpg jokland-adouh4jrsd.jpg jokland-adouh4jrsd.jpg

شـک نـدارم سـفـره ی دلـم را ڪــﮧ وا ڪـنم هـم.. [درباره]
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : 1368231m
نام کامل : Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
امتیاز کاربری : 1851
جنسیت : زن

موسیقی پروفایل

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
❤ معنی رفتن را وقتی فهمیدم که همسایه دوران کودکی ام که دخترشان هم بازی ام بود، برای همیشه از آنجا رفتند.آن موقع ها فکر می کردم، اگر یواشکی زیر پتو زیاد گریه کنم، شاید هیچ وقت از آنجا نروند.اما آن ها، سر روز مقرر اثاث شان را بار زدند و رفتند.معنی نشدن ها را هم، توی همان دوران فهمیدم. کلاس سوم، مبصر کلاس اولی ها شدم. هنوزم که هنوز است وقتی به خوشحالی حاصل از مبصر شدن فکر می کنم، ناخودآگاه چیزی درون دلم تکان می خورد.من وظیفه داشتم ناخن هایشان را ببینم، قبل از معلم دفتر مشق هایشان را نگاه کنم و وقتی خانم معلم شان وارد کلاس شد، بگویم: برپا...اما این خوشحالی و اعتماد به نفسی که یک دختر بچه ۹ ساله از مبصر شدن، به دست آورده بود، زیاد طولی نکشید.پریچهر که هم جثه بزرگتری نسبت به من داشت و هم برادرزاده خانم مدیر بود، به جای من مبصر کلاس اولی ها شد.آن موقع هم هر چقدر زیر پتو گریه کردم، نتوانستم دوباره مبصر بشوم.راستش بیشتر از کلاس اولی ها دلگیر بودم. کلاس اولی هایی که ازشان انتظار داشتم، سراغم بیایند و بگویند: دل شان می خواهد من مبصرشان باشم نه پریچهر...اما هیچ کدام از این اتفاق ها هم نیفتاد. پریچهر تا آخر سال مبصر کلاس اولی ها ماند و اسم شان را توی »بد«ها، »خوب«ها نوشت...بزرگ تر که شدم فهمیدم، خیلی چیزها دست من نیست... یعنی دست ما نیست!آدم های رفتنی باید بروندوآدم های ماندنی، تحت هر شرایطی می مانند.اتفاقایی که باید بیفتند، می افتندواتفاق هایی که نباید...آن موقع نه تنها از رفتن دختر همسایه ناراحت بودم که از خودش هم برای تن دادن به رفتن، دلگیر...اما بعدها خودمان هم از آنجا اثاث کشی کردیم و من هم رفتنی شدم.همه ما بارها و بارها جز آدم های رفتنی و ماندنی شده ایم. درست مثلآدم هایی که ما را از رفتن شان دلگیر کردند و به گمان ما، ماندن را بلدنبودند...حالا که چندین سال از روزگار کودکی ام می گذرد، فهمیدم رفتن آدم ها، نشدن اتفاقات جز لاینفک زندگی هستند.باید بروند، باید نشوند تا زندگی با تمام دلتنگی هایش معنا پیدا کند.حالا یاد گرفته ام تا می توانم از آدم ها عکس و خاطره جمع کنم تا رفتن شان را تاب بیاورم.یاد گرفته ام برای کسی که قصد رفتن دارد، دست تکان بدهم و بگویم:سفر به سلامت عزیز دوست داشتنی...یاد بگیریم رفتن ها را تاب بیاوریم [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده fmz-mi و 16 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
داشتم کاج هامو از کوچیک به بزرگ مرتب میکردم اما گوشم بحرفای مامان گرم بود.- دِ آخه دختر این پسره هم تحصیلات داره هم کارش آبرومندانَس ، با اصالته ، مردِ زندگیه ، ظاهرشم که خوبه ، تو دیگه چی میخوای از یه آدمکه بشه همسرت؟!یکی از کاج هارو از تو قفسه برداشتم و دقیق تر لَمسِش کردم ، بدون اینکه برگردم گفتم :"دیوونگی "مامان که از حرفم چیزی نفهمیده بود نشست رو تخت و از پنجره به بیرون نگاه کرد._ دیوونگی .... از کِی تاحالا دیوونگی شده معیارِ انتخابِ همسر؟!با بغضی که تو صدام شکسته بود گفتم ._ از همون وقتی که بخاطر طرز فکرم خیلیا بهم خندیدن ، از همون وقتی که عمو گفت رفتارت بچگونه ست ، از همون وقتی که ..... میدونی مامان ، یجایی از زندگی هست که دیگه حالت با اتفاقای عادی خوب نمیشه ، حالت با یه سرویسِ طلا ، با یه لباسِ پرنسسی قشنگ ، با یه گلدونِ لوکسِ گرون قیمت خوب نمیشه ، یجایی از زندگی به چیزای بیشتر ازین نیاز داری ، به یه آدم که به این کاج ها نگه آت و آشغال ، به یه آدم که از نگات بفهمه الان دلت میخواد یه عالمه بادکنک داشته باشی ، دلت میخواد سٌرسٌره بازی کنی ، لباسای جینگول مینگولٌ گل گلی بپوشی ... یکی که نگه زشته ، نگه در شأن ما نیست ، نگه چرا موزیک باکس گوشیت پر از تصنیف و آهنگایِ سنتیِ، میدونی مامان من نمیتونم یه زندگی داشته باشم که توش فقط لباس بخرم و غذا درست کنم و هفته ای یه کتاب نخونم ، نقاشی نکشم، از هرچیزی که بنظرم جذابه عکس نگیرم ، نمیتونم طاقت بیارم اگه همسرمم مثل همه ی آدما بهم بگه چرا از درو دیوار و پنجره های مسخره عکس میگیری. میخوام وقتی یه پنجره ی قشنگ دید بگه بریم عکس بگیریم؟! وقتی یه کتاب جدید خریدم بگه باهم بخونیم؟! وقتی دلم گرفت بگه نون پنیر درست کنیم بریم امامزاده نذری بدیم؟! وقتی به تونل رسیدیم بگه جیغ بزنیم؟! میدونم رویاییه اما صبر میکنم براش ، واسه وقتی که جیغ بزنم و بگم آخه کی مثِ تو پایه ی دیوونه بازی های منه و اون بخنده و من دلم قَنج بره واسه دیوونگیاش ... خیلی قشنگه نه؟!سرمو برگردوندم و لبخند زدم مامان از ذوقِ رویایِ شیرینِ من خوابش برده بود... [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده fmz-mi و 17 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
یه روز نوجوونی هامون رو لا به لای نیمکتای مدرسه جا میذاریم و با اولین جوش روی صورتمون بزرگ میشیم.موهای مشکیمونو میون کلی استرس جا میذاریم و پا به زمستونی ترین سالهای عمرمون میذاریم.هروقت با خنده به آقاجون میگفتم پس دندونات کو؟ میگفت جاشون گذاشتم، یه جایی میون قهقهه های جوونیام.یه روز موقع بالا رفتن از پله هایی که هرروز بالا پایینشون میکردی، میبینی بدجور داری نفس نفس میزنی، تازه میفهمی یه روزی، نفساتو لای عطر پیراهن کسی جا گذاشتی و اومدی.یه روز دلت دیگه برای هیچکس نمیسوزه، هیچ خبری قلبتو نمیلرزونه، دیگه دلت برای هیچکس و هیچ چیز تنگ نمیشه، ضربان قلبت با شنیدن هیچ اسمی بالا و پایین نمیره،یه روز وقتی به گذشته هات نگاه میکنی، قلبتو میبینی، که وسط دریای آروم آغوش کسی جا گذاشتیش و اینهمه سال به راهت ادامه دادی. [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده fmz-mi و 14 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
من از کسی که تو رو داره چند قدم جلوترم، چند قدم خوشبخت ترم!من می تونم همیشه دوسِت داشته باشم بدون اینکه دلم بگیره ازت، من می تونم تا ابد داشته باشَمت بدون اینکه ترسِ رها شدن داشته باشم، تو مثل یک شی تجزیه ناپذیری برام.. من مثل کسی که تو رو داره دلواپس نگاه بقیه نیستم، من حسودی اون لحظه هایی رو که دنیا حسرت قشنگی هاتو می خوره نمی خورم، چون تو خود منی...ذره ذره منی!من قبول کردم که تو سهم من نبودی! من قبول کردم که دوست داشتن، فقط داشتن جسمت نیست. تو همیشه با منی، حتی وقتی با اونی، حتی وقتی بدون اونی. من حسم بهت عوض نمیشه وقتی دوسش داری، وقتی براش میمیری، وقتی ازش خسته میشی، وقتی میخوای کنارش برگردی، وقتی عاشق کسی دیگه میشی!تو شدی دین و اعتقاد من...دین و اعتقادی که از بقیه بهم ارث نرسیده، که چشم بسته تو آغوش نگرفتمش، که بقیه تو گوشم نخوندن، که ازروی دست بقیه کپی نکردم، که از ترس خدا بهش ایمان نیاوردم!تو اعتقاد منی، توی دوست داشتنی.. [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده fmz-mi و 14 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
"کجا میشه یک دل سیر گریه کرد؟" اینو گفت و نگاهشو دزدید! اصراری نداشتم نگاهم کنه، ترجیح میدادم بدون توجه به حضورم راحت گریه کنه.جواب سوالشو نمیدونستم، گفتم "وقتی بچه بودم، مادرم بهم گفت خیلی مواظب خودت باش، حواست باشه وقتی با وسایل نوک تیز کار می کنی دستاتو نبُری. هروقتم جاییت بُرید یه ذره زخمتو فشار بده که خون بیاد، وگرنه آلودگی میره تو خونت و مریض میشی! مادرم عاقل بود، میدونست هرچقدرم مراقب باشی بلاخره یکجایی خودت رو زخم و زیلی می کنی!" از یادآوری حرفای مادرم حس خوبی بهم دست داد. چیزی نگفت ولی می دونستم داره گوش میده..... "به نظرم وقتی روحت زخم میشه، گریه کردن مثل همون فشار دادن زخمِ تازه میمونه. نباید بذاری کهنه بشه. هروقت دردت اومد باید گریه کنی. هرچیزی یک وقتی داره. حتی گریه کردن! اگه دیر بشه اون زخم با تمام درد و آلودگیش تو بدنت موندگار میشه. نمیدونم کجا میشه یک دل سیر گریه کرد، ولی هروقت دلت گرفت، هروقت دردت اومد، همونجا بزن زیر گریه"- نگاه مردم اذیتم میکنه! چی فکر میکنن؟گفتم " مردم مهم نیستن. اونا دردی که تو میکشی تحمل نمیکنن"بعد یکهو دلم گرفت، من هیچ وقت انقدر شجاع نبودم که به موقع گریه کنم.دلم گرفت واسه روزایی که دردو تو خودم زندانی کردم. وقتایی که زخم خوردم و زخممو فشار ندادم...یه نفس عمیق کشیدم و گفتم "به نظرت، کجا میشه یک دل سیر گریه کرد؟" [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده Doyle و 21 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
. . .پسر خوبم میدونم که توهم یه روزی عاشق میشی،میای وایمیستی جلوی منو بابات و از دخترکی میگی که دوستش داری،این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگریزی از عشق. . .!که تو حاصل عشقمی پسرم. . .مامانت برای تو حرف هایی داره،حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره عزیز دلم. .یه وقتایی زنه رابطه بی حوصله و اخموست،روزهابی که بهونه میگیره،بد قلقی میکنه،حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جونم همیشگی میگی بله..! و اون میزنه زیر گریه. . زن ها موجودات عجیبی هستن پسرم،موجوداتی که میتونی با محبت آرومشون کنی ویا با بی توجهیت از پا درش بیاری،باید برای اینجور وقت ها آماده باشی،بلد باشی باید یاد بگیری که نازش رو بکشی،عزیزم. . .پسر دوست داشتنی من. . .ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه اما باید یاد بگیری زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره. . .می دونی؟؟این ویژگی زنه،گاهی غصه ها مجبورش میکنن به گریه،خیلی پاپی دلیل گریه ش نشو..همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بخوای راه حل نشونش بدی. . . گاهی فقط باید بشنویش،بذاری تو بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش رو بگیری و ببریش بیرون و یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی چقدر خوشگله ! ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی،اگه بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو،بازم صداش کن. . . عاشقانه صداش کن حتی اگه واقعا خسته ای. . . بهت قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکرمیکنی این صدا کردنا. . فایده ای نداره و نمیخواد حرف بزنه و میخواد تنها باشه،بر میگرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها میکنه. . . زن ها هیچ وقت این لحظه که پاش وایسادی رو فراموش نمی کنن و همه ی انرژی که براش گذاشتی رو بهت بر میگردونن. . .پسرم این روزها که مینویسم هنوز دخترکی هستم پر از آرزو، 1373_8 که روزی زن می شود،مادر می شود. . مادر تو. . . [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده Doyle و 31 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
‎‎تُـــــــو را خـیالِ سـت که من .....!!! ‎ ‎ ‎‎ ✍ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎ ‎‎ ‎ ‎ ‎ ‎ [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده Doyle و 26 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
اونقد الکل خورده بوده که اصلا حالش دست خودش نبود...اصلا نمیفهمید چیکارمیکنه،تلو تلو میخورد هزیون میگفت.ولو شد تو ماشین،ماشین و استارت زدم راه افتادیم همینطور که داشتیم دور میزدیم گوشیشو از جیبش دراورد گرفت جلوش...چند خطی تایپ کرد ،دوباره شروع کرد به هزیون گفتن...گوشی تو دستش موند،بهش گفتم چی تایپ کردی ؟گیج بود نفهمید چی گفتم...حالش بد شد زدم کنار! از ماشین پیاده شدم رفتم سمتش از ماشین پیادش کردم گوشیش از دستش افتاد،نشوندمش یه گوشه که بهش یه هوایی بخوره،کنجکاو شدم بیینم چی تایپ کرده بود... که به یه نوشته ای ارسال نشده بر خوردمنوشته بود:بدون تو غرق شدم تو دنیایی که ازش بیزار بودم...تازه اونجا بود که فهمیدم چرا ادما بد میشن... [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده Doyle و 29 نفر دیگر
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
Ðαячα ᵐᵉʰʳᵃᵇᵒᶰ
حالا که فکر میکنم میبینم واقعا او را نداشتم ..حتی برای لحظه ای .. هیچ خاطره ی ب خصوصی ب یاد ندارم که بگویم نه فلان جا او ماله من بود .. هیچ خیابان یا پارکی نیست که با او قدم زده باشم .. یا مثلا کافه ای که در ان قهوه خورده باشیمو درباره اینده و ارزوهایمان صحبت کرده باشیم.. در هیچ شهر بازی سوار بر رنجر نشدیم .. اصلا هیچ هیجانی را تجربه نکردیم .. لعنتی ما حتی یک عکس دو نفره هم با هم نداشتیم .. هیچ چیزه مشترکی بین ما نبود .. هیچ چیز .. پس این حالت جنون وار در این نقطه از زندگی از کجا امده است؟ اینکه هر کسو هر چیزی مرا به یاد او میندازد .. کافه که میروم یاد فلان خاطره یمان در کافه می افتم .. کافه ای که هیچگاه نرفتیم؟ نیمکتی در دنج ترین جای پارک میبینم و یاد صحبت های دو نفریمان بر روی ان نیمکت می افتم ... پارکی که هیچگاه نرفتیم؟ فلان لباس را که میپوشم یاد فلان تیپم در فلان رستوران با او می افتم .. رستورانی که هیچگاه نرفتیم؟ لعنتی تو خیلی زود رفتی .. اصلا انگار امده بودی که بروی .. بروی و دیگر پشت سرت را هم نگاه نکنی .. امدی حسرت دستانت را بر دلم گذاشتیو رفتی .. حسرت ذوب شدنم پس از هر نگه ساده ی تو .. حسرت نوشیدن یک فنجان قهوه در کنار هم .. دلم عجیب تنگ است .. برای کسی که هیچ خاطره ای با او نداشتم .. برای کسی ک نمیشود حتی برای لحظه ای او را داشته باشم.. لعنتیه دوستداشتنی من : برایت .. [لینک ضمیمه]

دیدگاه · در گروه "خاطره" توسط Mobile

اشتراک گذارنده sohylli88 و 41 نفر دیگر