1208082.jpg 236x236_1517163730916322.jpg 1053236x288_1513519778646975.jpg 1053236x236_1503002457339892.jpg
єℓαнє ѕнαяgнι (آفلاين)

مَن تُخسْ نیستَم تُخس مَنٍه [درباره]
єℓαнє ѕнαяgнι فریاد میزند :

درباره

موارد دیگر
نام کاربری : -TX-
نام کامل : єℓαнє ѕнαяgнι
امتیاز کاربری : 9444
جنسیت : زن
متولد 27 بهمن
شغل : .....
وضعيت تاهل : دوران نامزدی

موسیقی پروفایل

بیشترین برچسب های استفاده شده

بارکد اختصاصی

єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
دستت را میگذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت
یک حس گمشده آهسته شروع میکند به جوانه زدن... سلام می کنی
چشمت مست تماشای گنبد طلا میشود...
بو می کشی تا ریه هایت پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا
و احساس تازگی اندیشه های خسته ات را فرا میگیرد...
زیر لب زمزمه می کنی یا یا غریب الغربا حواست به من هست؟
1208082.jpg


اشتراک گذارنده NARIYA و 7 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
مقدس ﺗﺮﯾﻦ ﻣﮑﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎ ،
ﻧﻪ ﮐﻌﺒﻪ ﺍﺳﺖ ، ﻧﻪ ﻭﺍﺗﯿﮑﺎﻥ ، ﻧﻪ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﻤﻘﺪﺱ ﻭ ﻧﻪ ﺗﺒﺖ ...
ﺑﻠﮑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ !!!
236x236_1517163730916322.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 12 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
همیشه فکر می کردم هر کسی که وارد زندگیم می شود باید برای همیشه بماند... شاید برای همین بود که هیچوقت از آدم های زندگیم ناراحت نمی شدم و سعی می کردم برایشان سنگ تمام بگذارم... فکر می کردم آن ها را باید به هر قیمتی نگه دارم... حتی به قیمت اینکه بیشتر وقتم را برایشان بگذارم و انرژیم را خرجشان کنم ... بارها و بارها اتفاق می افتاد که از رفتارهایشان از حرف هایشان از فکرهایشان می رنجیدم ولی سکوت می کردم تا آن ها را در زندگیم حفظ کنم...
هر چه می گذشت بیشتر از کسی که می خواستم باشم فاصله می گرفتم... حتی اگر مقصر نبودم خودم را محکوم می کردم تا در ذهنم تیره نشوند.. آنقدر مثل آن ها فکر کردم که دیگر چیزی از خودم باقی نماند... کاملا تغییر کرده بودم...‌ اما این تغییر را تحمل می کردم. تفاوت ها و اشتباهاتشان را می دیدم و خودم را توجیه می کردم. ناراحتی هایم را پنهان می کردم و با خودم می گفتم باید در زندگی ام بمانند..

اما همیشه اینطور است که هر تحملی یک روز تمام می شود...
ام؛ ... آن روز بود که فهمیدم آدم ها را نباید به هر قیمتی نگه داشت... همه برای ماندن نمی آیند؛ آدمی که می ماند جنسش با دیگران فرق دارد... برای ماندنش مجبور نمی شوی خودت را تغییر دهی... فهمیدم برای نگه داشتن آدم ها نباید خودت را زیر پا له کنی... ها ..
1053236x288_1513519778646975.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 11 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...
یه غمی که آزارم می داد ،
کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟ خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ،
همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ،
که ...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه ، فقط گاهی فراموش میشه ...
همین
... ادامه
1053236x236_1503002457339892.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 12 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
اشتراک گذارنده marjan54 و 12 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
شب های بلند زمستان هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن می‌کرد و کت ...
شب های بلند زمستان هر وقت مادر سفره شام را زودتر پهن می‌کرد و کت آقاجون را از کمد بیرون می‌کشید می‌فهمیدیم قرار است جایی برویم
همان سرِ شب با کلی ذوق و شوق، آماده میشدیم برای رفتن به یک شب نشینی
آقاجون می‌گفت: صله ارحام دلِ آدم را شاد نگه می‌دارد هیچکس هم نمی‌گفت نمی‌آیم!
ازین ادا اصول ها که من نمی‌آیم شما خودتان بروید و امتحان و آزمون و کنکور دارم وجوان است دوست دارد توی خودش باشدهم نداشتیم
همه با هم می‌رفتیم تلفن هم نبود که قبلش هماهنگ کنیم
و میزبان و بچه‌هایش را هم کلی ذوق زده می‌کردیم به سر کوچه شان که می‌رسیدیم
جلوتر از مادر و آقاجون بدو بدو خودمان را به درشان می‌رساندیم
تا از بودنشان اطمینان پیدا کنیم
با یک چشم از لای در حیاط که اغلب خوب بسته نمی‌شد
یا از سوراخ کلید به درون خانه‌شان سرک می‌کشیدیم
روشن بودن یک چراغ، به منزله این بود که خانه نیستند و خودشان جایی رفته‌اند
حسابی توی ذوقمان می‌خورد و قلب و دلمان حسابی می‌گرفت اما اگر همه چراغها روشن بود بگو بخند تا آخر شبمان جور بود
اما این روزها چه آخر شب که بغض می‌کنی دردها که تلنبار می‌شود،
میروی سراغ لیست مخاطبانت
یکی حالت روح یکی لست ریسنتلی یکی لانگ تایم اِگو! یکی دلیت اکانت!
آدم نمی‌داند کِی هستند، کِی نیستند!؟
اصلا آدم نمی فهمد چراغِ کدام خانه خاموش است و کدام روشن!؟
تا بی مقدمه برایش تایپ کند:
‌ام ". و سریع ریپلای شود: ؟ ".
... ادامه
10531493326180925985.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 10 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
رعناچشمهای کشیده داشت؛از آنهاکه آدم را محوخودش میکند.سال اول دانشگاه بود وبازار عاشقیها داغ که رعنا بین آنهمه خاطرخواهِ رنگارنگ، دلش رابه پسره ساکت ته کلاس داد.آن روزهارا خوب یادم هست؛چشمهایش برق میزدندوگونه هایش گل می انداخت؛عاشق بود..پسره به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت؛گاهی روزهاصبر میکردندکه بروند فلافلیِ پیزوریِ خیابان معلم شام بخورند.سه شنبه به سه شنبه که بلیط های سینما نیم بهامیشد،از چهارساعت قبل کلاس هارا میپیچاندندومیرفتندکه بتوانندبلیط گیر بیاورند.پسره خوره ی فیلم وکتاب بود وبعداز آن دست رعناهمیشه یکی ازاین رمان های پرسروصدای خارجی میدیدیم؛آخرهفته ها هم مینشستند توی پارک روبروی دانشکده وکتاب نقد میکردند..دست فروشی های انقلاب راماه به ماه میگشتند وآنقدر پیاده گز میکردندکه وقتی رعنا برمیگشت پاهایش به ذُق ذُق افتاده بود، اما، برق چشمهایش از بین نمیرفت..خیلی ها نشستند زیر پای رعنا،از در خوابگا تا خود دانشگاه هرکس که رعنارامیشناخت نصیحتش میکرد.که حیف تو واینهمه زیبایی نیست که پای این پسره ی آس وپاس هدر برود؟رعنا زورکی میخندیدو توی دلش دلآشوبه میرفت وپشت گوشهایش داغ میشد؛اما باز هر هفته دلش را برمیداشت ومیرفت همان فلافلی پیزوری و چشمهای سبز کشیده قشنگش رامیدوخت به همان پسره آس و پاس ته کلاس و گونه هایش گل می انداخت..آنوقتها استاد سی و چندساله ای داشتیم که بدجورشیفته ی رعنا بود؛همان ترمی که رعنا رابی دلیل انداخت تا باز هم مجبور شوددرسش را بردارد،خبر شیفتگی اش به کل دانشکده رسید..استاد سی و چندساله ی شیفته رفت شهرستان خواستگاری رعنا وپسره ی آس و پاس ته کلاس ساکتتر و درخودفرورفته تر عقب نشست.. چشمهای سبز رعناغمگینتر و غمگینتر شد و حرفها ونصیحتها و توی گوش خواندن ها بیشتر و بیشتر.رعنا بلاخره یک شب باخودش همه چیز را تمام کرد،دررا روی خودش بست و صبح که بیرون آمد تصمیمش را گرفته بود..چشمهای رعنا از آن روز تبدیل به یک جفت چشم معمولی شد که دیگر برق نمیزدند..چندروز پیش بعد از مدتها رفتم خانه ی رعنا؛بزرگ و جذاب وچشم نواز.یک سمت خانه اش یک کتاب خانه ی بزرگ بودکه همه جورکتابی داخلش پیدا میشد،نو،نه ازآن دسته دوم های جلد تاخورده ی دست فروشی های انقلاب.جدیدترین فیلم آمریکایی روی درایوش بود وتوی آشپزخانه میگو سخاری درست میکرد.همه وسایل خانه اش برق میزدند؛ جز چشمهاش..رفتم جلوتر و آرام پرسیدم: "خوبی رعنا؟"
چندثانیه نگاهم کردو بعد خندید..خنده هایش بوی فلافلهای سوخته فلافلیِ پیزوری خیابان معلم را میداد..چندسال بعد،از طرف بهداشت آمده بودندو فلافلی را بخاطر اینهمه سوختگی و سرطان زا بودن پلمپ کرده بودند..فلافلی بابرق جامانده چشمهای خیلی هابرای همیشه بسته شد
1053500x627_1514541716847478.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 11 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
موی بلند و کوتاه مهم نیست ...
سیکس پک و شکم و قد و وزن مهم نیست ...
زشتی و خوشگلی مهم نیست ...
دنبال یکی باش که بلدت باشه ...
" "
1053236x355_1517081651735321.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 12 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
کاری به کار همدیگه نداشته‌باشیم !
باور کنید تک‌تک آدم‌ها زخمی‌اند ... هرکس درد خودش ...
کاری به کار همدیگه نداشته‌باشیم ! باور کنید تک‌تک آدم‌ها زخمی‌اند ...
هرکس درد خودش را دارد ، دغدغه‌ی خودش را دارد ، مشغله خودش را دارد .
باور کنید ... ذهن‌ها خسته‌اند . قلب‌ها زخمی‌اند . زبان‌ها بسته‌اند .
برای دیگران آرزو کنیم بهترین را ... راحتی را ...
همه گم شده‌ایم ، یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذت‌بخش شود .
آدم‌ها آرام آرام پیر نمی‌شوند ...
آدم‌ها در یک لحظه ، با یک تلفن ، با یک جمله ، با یک نگاه ، با یک اتفاق ، با یک نیامدن ، با یک دیر رسیدن ، با یک "باید برویم" ، با یک "تمام کنیم" پیر می‌شوند .
آدم را لحظه‌ها پیر نمی‌کنند . ‌ها ‌کنند .
سعی‌کنیم هوای دل همدیگر را داشته‌باشیم همدیگر را پیر نکنیم ...
236x236_1513799465873241.jpg


اشتراک گذارنده marjan54 و 11 نفر دیگر
єℓαнє ѕнαяgнι
єℓαнє ѕнαяgнι
اشتراک گذارنده marjan54 و 9 نفر دیگر